وايتهد و بحران در نظريه اخلاق مدرن
نويسنده: ديويد ري گريفين
ترجمه و تلخیص: یعقوب نعمتی وروجنی
شكي نيست كه نظريه اخلاقي مدرن دچار بحران شده است. شماري از متفكران از رويكردهاي گوناگون استدلال مي كنند كه تنها راه حل بحران مذكور اين است كه جزم گرايي مدرنيته متاخر دراين باره كه اخلاق بايد مستقل از باورهاي ديني بويژه هر نوع خداباوري باشد را رد نماييم. مي توان استدلال كرد كه خداباوري پست مدرن وايتهد، قادر است تا بر دو ضعف اساسي نظريه اخلاقي مدرنيته متاخر، فائق آيد: يعني عدم توانايي آن براي دفاع از واقع گرائي اخلاقي و ناتواني آن در ارائه مبنايي براي سائقه هاي اخلاقي. علاوه بر اين لازم است ذكر شود كه انديشه وايتهد بدون بازگشت به انقياد در برابراخلاق سنتي كه نداي بريدن كامل از خداباوري، واكنشي در مقابل آن بود، براين نقاط ضعف،غلبه نموده است.
بايد دانست اين ادعا كه هر نوع نظريه اخلاقي شايسته به گونه اي خداباوري نياز دارد، با مقاومت سرسختانه ليبرال هاي متعصب روبرو مي شود. دليل مخالفت ليبرال ها اين است كه آنان از سويي سرسختانه به وجود قواعد اخلاقي معتبر جهانشمول و از سوي ديگر به عدم ضرورت باور به خدا در راستاي داشتن يك زندگي رضايت بخش، تعهد دارند. تلفيق اين دو تعهد، زمينه را براي اين باور ليبرال ها فراهم مي كند كه بدون بريدن از خداباوري، ايده قواعد اخلاقي معتبر جهانشمول از نظرعقلي قابل دفاع نيست. اين ايده حتي تا جايي پيش مي رود كه باور به خدا را براي يك زندگي رضايت بخش، غير ضروري اعلام كرده و يا حداقل اينكه خداباوري را از نظر عقلي، غير قابل دفاع اعلام مي نمايد. افرادي كه زندگي خود را بر فرض وجود قواعد اخلاقي جهانشمول بنا مي كنند، طبيعتا از پذيرش اين ادعا كه آنان نمي توانند حداقل بدون تغيير كل جهان بيني شان، از وجود اين قواعد دفاع كنند، نفرت دارند. با اين وجود با اعتراف به اينكه اين ادعا - كه فقط نظريه اخلاقي خدامحور مي تواند شايسته باشد - جايي در محافل ليبرال ندارد، ولي مي توان با توسل به فلسفه پست مدرن وايتهد نشان داد كه ادعاي مذكور صحيح است.
در پاسخ به پرسش از سودمندي وجودهاي مثالي (غيرمادي) واين ادعا كه به غير از اشياي عيني، چيزي در واقع وجود ندارد، وايتهد مي گويد كه موجودات لايزال عليرغم داشتن وجود صرفا مثالي، مي توانند سودمند باشند. وايتهد در واپسين سالهاي عمر خود و پس از آغاز تدوين يك متافيزيك نظام مند به اين ديدگاه دست يافت. وي به دليل كار طولاني درباره رياضيات و منطق، به خوبي آگاه بود كه يك ديدگاه متافيزيكي به تبيين چگونگي بررسي موجوديت و سودمندي موجودات مثالي توسط اين شاخه هاي علمي، نياز خواهد داشت. وي همچنين متقاعد شده بود كه متافيزيك وي بايد به نحو احسن به اين مقوله بپردازد كه “تاثير زيبايي شناسي هنر، دين و ايده هاي اخلاقي، اجتناب ناپذير است”. از اين رو وايتهد دريافته بود كه در متافيزيك وي نه تنها براي “اشكال رياضي افلاطوني” كه وي آنها را “اشياي جاوداني گونه هاي عيني” مي ناميد، بلكه همچنين براي “اشياي جاوداني گونه هاي ذهني” كه ارزش هاي هنجاري را شامل مي شود، نيز بايد جايگاهي وجود داشته باشد.
وايتهد در ابتدا گمان مي كرد كه تصوراين اشياي جاوداني به طريقي كه بتوانند در جهان سودمند باشند، را به آن چيزي كه وي در اولين كتاب متافيزيكي اش “انرژي لايزال بنيادين” و بعدها “آفرينش گري” مي ناميد، مي توان نسبت داد. ولي وي سپس به اين نتيجه رسيد كه هر نوع فعاليت حتي تخيل را نمي تواند به انرژي يا آفرينش گري نسبت دهد؛ زيرا اين كار، اصل هستي شناختي كه از نظر وي فقط واقعيات، قادر به انجامش بودند را نقض مي كرد.
از اين رو استنباط وايتهد اين بود كه واسطه اي كه از طريق آن اشياي جاوداني، كارآمدي بدست مي آورند، ذهن بنياديني است كه درك فعال آن از ايده ها بطور بيطرفانه اي كل پويش جهان را تعيين مي كند. تدوين اين ايده توسط وايتهد در واقع تلاشي بود براي فهم اينكه اين ايده ها در ذات خداوند، بواسطه جايگاه شان در ذات وي، چگونه عناصر متقاعد كننده اي در پيشرفت آفرينش گري هستند.
با اين فرض كه موجودات لايزال ازجمله ايده هاي اخلاقي و زيبايي شناختي، فقط به لطف تصور شدن توسط يك واقعيت همه جا حاضر مي توانند بطور كلي در جهان و بويژه در تجربه انساني، سودمند باشند، تجربه ما از ايده هاي مذكور براي وجود چنين واقعيتي، مستند مي گردد. به بيان وايتهد: “ تجربه هايي درباره اشياي مثالي(غير مادي- ) كه گرامي داشته مي شوند، موردخطاب قرار مي گيرند، بدست مي آيند، يا بي اعتبار مي شوند - وجود دارد. اين همان، خدايي بودن جهان است... بنابراين جهان به عنوان دربرگيرنده سرمنشا اشياي مثالي، دانسته مي شود. الوهيت به عنوان ذاتي تجربه مذكور، جنبه اثربخش اين سرمنشا مي باشد. ازاين رو، براي دريافت شرح دقيقي از تجارب اخلاقي مان، ضرورت دارد كه فيلسوف اخلاق از خداوند سخن گويد.
وايتهد همچنين به مساله گودل مبني براينكه ما چگونه مي توانيم موجودات مثالي را درك كنيم، نيز پاسخي ارائه داد. جواب وي در چارچوب آموزه ادراك غير حسي وي قرار داشت كه طبق آن انسان مي تواند واقعيت الهي را بواسطه ادراك مستقيم يا شهود، درك كند. البته در آن زمان پاسخ وايتهد پذيرفته نشد و علت آن نيز پيشداوري عليه ايده ادراك غيرحسي بود؛ چرا كه آموزه ادراك حسي به عنوان يكي از عناصر كليدي جهان بيني اي كه در منازعه جهان بيني هاي قرن هفدهم پيروز شده بود، جايگاه برجسته اي بدست آورده بود.
بااين حال نظرات گودل بنا به دليل ديگري جدي گرفته نشد؛ چرا كه نظر وي، نمود يك فرضيه خلق الساعه را داشته و فقط در پي اين بود تا نحوه آگاهي ما از حقايق رياضي و منطقي را توضيح دهد. ولي نسخه وايتهد از اين نظرات، به عنوان بخشي از آموزه جامع و ادراك غير حسي وي ارائه شد كه مي توان آن را دلالت مادي جهان بيني فراتجربي وي به حساب آورد. اين آموزه ادراك غير حسي همچنين براي تبيين شالوده اي براي ايده هاي عقل سليم همچون وجود عليت، جهان عيني، گذشته، زمان، باور به ارزشهاي هنجاري و حقايق رياضي و منطقي، ضروري مي باشد.
اين واقعيت كه واكنش وايتهد به بحران در فلسفه اخلاق به آموزه ادراك غير حسي و خداباوري وي مبتني است، اين نكته را نشان مي دهد كه الهيات طبيعت گراي فلسفه پويشي وايتهد، آموزه اي نيست كه به تنهايي بتوان بطور قابل فهمي آن را تصديق نمود. در واقع اين نقطه نظر، بخش جدايي ناپذيري از يك جهان بيني جامع نوين است. اين نكته را بطور كامل تر با اين واقعيت مي توان نشان داد كه واكنش كامل وايتهد به بحران جاري در نظريه اخلاقي مستلزم دفاع از آزادي انساني براساس جهان بيني خاص وايتهد مي باشد.
وايتهد حتي درباره افراد عادي به اين نتيجه رسيد كه براي تداوم ديدگاه اخلاقي، اعتقاد خداباورانه، ضروري مي باشد. وايتهد با اشاره به اينكه تفكر مدرن از هيوم گرفته تا داروين شالوده آرمان انسان دوستانه كه احترام به انسان به مثابه انسان را دربرمي گيرد را ويران كرده، پيشنهاد نمود كه درراستاي پروراندن اين احترام، به استدلال بازانديشانه اي نيازمنديم. وايتهد بمنظور تدوين طرح كلي چنين استدلالي، از پيمان همدلي كه به ميان تمامي ابناي نوع بشر گسترش مي يابد، سخن گفت. اين پيمان، نتيجه تكريم به اين مساله است كه طبيعت مامن اغراض آرماني است و افراد قادر به شناخت آگاهانه اين اغراض را مي پروراند. اين تكريم شالوده احترام به انسان به مثابه انسان مي باشد.
همانگونه اكنون شاهديم، فلاسفه بيشتري به سوي اين نتيجه گيري پيش مي روند كه انگيزه زندگي براساس ديدگاه اخلاقي نهايتا فقط بواسطه رويكرد ديني، قابل پروراندن است. وايتهد علاوه براينكه دهه ها پيش به اين نتيجه رسيد ، از سوي ديگر با فائق آمدن بر ابعادي از خداباوري سنتي كه مورد حمله قرار گرفته بودند، از ديدگاه ديني نوين خاص خود نيز دفاع منطقي انجام داد.
بايد اشاره كرد در صورتي مي توان انديشه پست مدرن وايتهد را بخوبي فهميد كه آن را مدرنيسم پست مدرن بناميم. مدرنيسم در اين تعبير اساسا به دو التزام صوري اشاره مي كند: التزام به آزادي جهاني و نيز التزام مدرن براي قرار دادن تمامي مدعيات حقيقت برمبناي تجربه و عقل. با اينحال از آنجا كه اين التزامات با گرايشات گوناگون صوري و اساسي مدرن كه آنها را تضعيف مي كند، درهم تنيده شده اند، تا كنون نتايج اين التزامات نيز به شدت مبهم بوده است.
اشاره به رهيافت وايتهد به عنوان مدرنيسم پست مدرن براي تاكيد بر اين واقعيت است كه انديشه وي حداقل بر شماري از گرايشات مسئله ساز، فائق آمده است. وايتهد بخوبي توانست بر ديد ماديگرايانه از طبيعت، آموزه ادراك حسي و رضايت به جدايي نظريه و (شماري از پيشفرض هاي) عمل غلبه نمايد. نهايتا اينكه وايتهد بخوبي توانست با خدشه دار كردن اين فرض كه عدم پذيرش انقياد، مستلزم رد كردن هر نوع خداباوري است، بجاي خداباوري مدرنيته متقدم و الحاد مدرنيته متاخر، تصور نويني از خداباوري را جايگزين كند.
+ نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت   توسط یعقوب نعمتی وروجنی
|