ليبراليسم و ناخشنودي هاي آن
ريموند گياس
ترجمه و تلخيص: يعقوب نعمتي وروجني
اشاره: از نظر ريموند گياس، دانشيار فلسفه دردانشگاه كمبريج، در جوامع معاصر غربي، افراد در وضعيت بغرنجي به سر مي برند ؛چرا كه ليبراليسم در اين جوامع به عنوان تنها شيوه انديشه و عمل حكمفرما شده و در عين حال اين آموزه با تناقضات و كاستي هاي فوق العاده اي دست به گريبان است و همين امر باعث ايجاد ناخشنودي هاي عظيمي از اين ايدئولوژي شده است . وي در مقاله حاضر شماري از اين ناخشنودي ها را بر مي شمارد.
در جوامع معاصر غربي افراد خود را در وضعيت عجيب و غريبي مي يابند. از طرفي در اين جوامع بديلي براي ايدئولو ژي ليبراليسم ارائه نمي شود . ايده هاي ليبرال بر جهان اجتماعي غرب و زندگي روزمره مردم سايه افكنده و بايستگي و نحوه عملكرد نهادهاي سياسي را تعيين مي كند. ولي از سوي ديگر نشانه هايي از نارضايتي هاي عظيم نظري، اخلاقي و سياسي از جنبه هايي از ليبراليسم مشاهده مي شود. به نظر مي رسد كه ليبراليسم فاقد پتانسيل الهام بخشي باشد. ليبراليسم در مورد ازبين بردن شيوه هاي سنتي زندگي، موفق بوده ولي نتوانسته است شيوه هاي خاص يا تحسين برانگيزي را جايگزين آنها نمايد.
ايده هاي ليبرالي مثل فردگرايي، تساهل، يا محدوديت قدرت، بهطور كوته بينانه اي آشفته و يا به عنوان سرپوشي بر طرح هاي سلطه گرانه به نظر مي آيند. همانطور كه ساموئل هانتينگتون اشاره كرده “ هرآنچه كه براي غرب، جهانشمول است از نظر ديگران، امپرياليستي مي باشد”. انتقادات كهن تر از ليبراليسم نيز، هنوز قدرت و اعتبار خود را از دست نداده اند: ليبراليسم هيچ راه چاره اي براي فقر، اشكال نكوهيده نابرابري قدرت و شرايط نابرابر زندگي و... ارائه نمي دهد. حتي در مواردي كه ليبراليسم به اصولي همچون ابتكار فردي و دفاع از مالكيت خصوصي، متعهد شده، به سختي مي توان از اين ترديد كه ليبراليسم، بيشترخود بخشي از مشكل مذكور مي باشد، اجتناب كرد.
عنوان اين مقاله از يكي از رسالات زيگموند فرويد اقتباس شده است. از نظر فرويد باتوجه به ناسازگاري زيستي ما با مقتضيات ضروري هرگونه جامعه انساني، ناخشنودي از تمدن، سرنوشتي محتوم است و نيز رهايي كامل از اين ناخشنودي نيز غيرممكن مي باشد وبيشترين كاري كه مي توانيم انجام دهيم اين است كه عواقب نامطلوب آن را كاهش دهيم. ولي برخلاف اين، ناخشنودي كه از ليبراليسم احساس مي شود از نوع ديگري مي باشد، زيرا مي توانيم مطمئن باشيم كه تغييراتي در جهان پيرامون ما، در امور سياسي، ترتيبات اجتماعي شرايط اقتصادي و شايد ارتقاي قدرت تخيل نظري ما ، دير يا زود ليبراليسم را مثل فئوداليسم از نظر ما نامربوط كرده و حتي از بين ببرد.
ليبراليسم از نظر تاريخي ابداع قرن نوزدهم مي باشد. ليبرال در اصل براي ناميدن يك حزب سياسي بهكار ميرفت. به نظر مي رسد كه براي اولين بار در حوالي سال هاي 1810-11 و در اسپانيا از “ليبرال” براي مشخص كردن گروهي كه از محدوديت امتيازات پادشاه و يك حكومت سلطنتي مشروطه طبق الگوي انگليس حمايت مي كردند، استفاده گرديد. از اواسط قرن نوزدهم ليبراليسم به يك ساختار نظري نسبتا انتزاعي- مجموعه اي از استدلالات خاص، ايده ها، ارزشها و مفاهيم- و نيز به يك واقعيت اجتماعي و جنبش سياسي كه تاحدودي در احزاب سياسي،نهادي شده اند، اشاره دارد.
ليبراليسم كلاسيك بيشتر به عنوان يك پديده منفي شناخته مي شد؛ يعني يك واكنشي بر ضد نظريات، حوادث و روندهاي سياسي و اجتماعي خاص در اواخر قرن هجدهم و اوايل قرن نوزدهم تا جاييكه ليبرال هاي اوليه، حتي خطرناك نيز برشمرده مي شدند. علاوه بر اين، واكنش مذكور دوگانه بود: ازيك جهت، ليبراليسم با خودكامگي و اين ايده كه دولت وظيفه و حق توجه به رفاه اتباع خود را دارد، مخالفت مي كرد؛ و از سوي ديگر ليبراليسم كلاسيك، اخلاقي سازي سياست كه با انقلاب فرانسه گسترش مي يافت را قويا رد مي نمود. طلايه داران ايدئولوژيك ليبراليسم در قرن هجدهم، مخالفان پروپاقرص تبعيت سياست از الهيات بودند.
ليبراليسم كلاسيك جان استوارت ميل و آلكسي دو توكويل و... از 4 مولفه عمده تشكيل يافته است: اولا ليبرال ها ارزش مثبت زيادي براي تساهل به عنوان ارزش بنيادين جوامع انساني قائل مي شوند. دوما ليبرال ها گونه خاصي از آزادي را داراي اهميت هنجاري ويژه اي بر مي شمارند. سوما ليبرال ها متعهد به فردگرايي هستند. و چهارم اينكه ليبراليسم بواسطه نوعي ترس ونگراني از قدرت نامحدود، متمركز و دلبخواهي، ترسيم مي گردد. از اين رو محدود كردن چنين قدرتي همواره هدف اصلي سياست ليبرالي بوده است.
پس از اينكه طبق ادعاي شماري از صاحب نظران برجسته، فلسفه سياسي در قرن بيستم رو به افول گذاشت، در دهه 1950 با آثار جان راولز روح تازه اي به كالبد فلسفه سياسي دميده شد و دستاوردهاي اوليه راولز بويژه در “نظريه عدالت” به تلاش براي بازتفسير تاريخ ليبراليسم براساس رويكرد وي منجر شد. بايد صادقانه اعتراف كرد كه در فلسفه سياسي دوره مدرن، توجه خاصي به مقوله عدالت نشده است. نيكولو ماكياولي و توماس هابز به عنوان دو سرمنشا اصلي فلسفه سياسي مدرن، اين وضعيت را موجب شده اند.
از نظر هابز، امنيت و صيانت نفس، ارزش هاي بنيادين و عالي ترين اهداف سياست هستند و عدالت صرفا واژه اي بيش نيست. ماكياولي نيز گستره اي از اهداف ناهمگون را به عنوان هدف انسانها و از اين رو مفاهيم مختلفي را به عنوان خير و زندگي خوب، معرفي مي كند. از نظر ماكياولي، جامعه سياسي بواسطه عظمت و قدرت آن مورد ستايش قرار مي گيرد ونه عدالت آن؛ و افراد انساني هم بهجاي عادل بودن در مسائلي همچون توزيع اموال و اجراي قوانيني خاص، از طريق قابليت بهدست آوردن شهرت، مقام ، افتخار و تعريف و تمجيد، صاحب ارزش مي گردند. از اين گذشته، از نظر هومبولت، كنستانت، جان استوارت ميل و آلكسي دوتوكويل، تساهل، آزادي و فردگرايي، مسائل اصلي بودند و عدالت يا كاملا نامشهود بود ويا اينكه مسئلهاي فرعي محسوب مي شد.
اخلاقي سازي دوباره فلسفه سياسي، دومين عنصر عمده برنامه اوليه راولز بود؛ برخلاف اغلب ليبرال هاي اوليه قرن نوزدهم كه ترديدهاي زيادي درباره ورود مقولات اخلاقي به عرصه سياست داشتند، ولي از نظر راولز فلسفه سياسي جزئي از “اخلاق كاربردي” محسوب مي شود.
با نگاهي به تاريخ ليبراليسم از گذشته تاكنون و شايد آينده احتمالي، ممكن است اين ادعا مطرح شود كه ليبراليسم بواسطه پذيرش تكثر سبك هاي زندگي، از ديگر فلسفه هاي سياسي، متمايز مي گردد. ولي بايد دانست كه اين ادعا فوق العاده گمراه كننده است؛ چراكه ليبراليسم هيچ گونه انحصاري در مورد ستايش كثرت گرايي ندارد. ماركس نيز مجاب شده بود كه تشكيلات اقتصاد سرمايه داري، ايجاد و شركت در طيف گونه گوني از سبك هاي زندگي را براي افراد، ممكن ساخته است. علاوه بر اين، شيوه هاي متنوع زندگي همواره بواسطه اتفاق نظري كه خود يك ارزش اخلاقي نهان است، حاصل مي شود. و اين ديدگاه صرفا مختص ليبراليسم نيست و هريك از جوامع بشري عليرغم ناهمگوني باورها، عادات و آداب اعضاي خود، توانايي كسب اين اتفاق نظر را دارند.
دراين رابطه 4 شيوه براي دستيابي به اجماع نظر پيش رو داريم: اولين شيوه، صرفا يك توافق تجربي است. زمانيكه دو نفر همزمان زير باران ايستاده باشند، در شرايط عادي هر دوطرف انتظار دارند كه ديگري نيز بداند باران در حال باريدن است. دومين شيوه، سازگاري رفتاري، همرنگ شدن و رضايت مي باشد. افراد در حوزه هاي خاصي از زندگي بدون انديشيدن زياد و يا با پذيرش شرايط اضطراري، همانند ديگران عمل مي كنند. حالت سوم، توافقات رسمي همچون معاملات را در بر مي گيرد. در حالت چهارم اجماع نظر، مشاركت كنندگان، دلايل مشابهي براي توافق دارند.
ليبراليسم سه نوع مضمون مختلف درباره اتفاق نظر ارائه مي دهد: اولين ديدگاه، يك بحث تجربي مي باشد و طبق آن در هر جامعه اي يك اتفاق نظر بنيادي وجود دارد. دومي، يك نظريه سياسي بوده و مطابق با آن، همواره “در اصل” امكان دارد تا اتفاق نظر بنياديني كه زندگي اجتماعي بر مبناي آن قرار داشته و حل و فصل صلح آميز منازعات ممكن مي شود را گسترش داد. سومين مضمون نيز اخلاقي بوده و روايت هاي قوي و ضعيف تري از آن وجود دارد. روايت قوي اذعان دارد كه همه ما از جهاتي ملزم به رسيدن به اتفاق نظر هستيم و يا اينكه همواره دليلي براي تلاش در راستاي رسيدن به آن وجود دارد. طبق روايت ضيف تر تلاش براي دستيابي به اتفاق نظر، فكر خوبي است.
برخلاف اين مواضع ليبرالي، نيچه جامعه بشري را به عنوان ميدان منازعه عملي و بالقوه مي بيند و از نظر وي در دنياي واقعي، هر نوع اتفاق نظر، چيزي بيش از يك آتش بس موقت نيست. ماركسيست ها نيز معتقدند كه جوامع، در حال منازعه اي آشتي ناپذير، اختلاف مستمر و شكاف هاي اجتماعي به سر مي برند. توافقات ظاهري، صرفا گمراه كننده و سرپوشي بر اين شكاف هايي است كه در عالم انساني با هيچ چيزي قابل رفع نيستند. ماركسيسم در شكل كلاسيك آن، مدعي است كه هر جامعه طبقاتي از گروههايي تشكيل يافته است كه منافع كاملا متعارضي دارند و في المثل هر آنچه از نظر سرمايه داران خوب است براي كارگران، نامطلوب مي باشد. علاوه بر اين هيچ يك از نظريات ليبرالي راجع به اتفاق نظر، مقبول به نظر نمي رسند؛ زيرا بسياري از جوامع بدون شركت اعضايشان در يك اجماع نظر، قادر هستند كه موجوديت خودرا تداوم بخشند.
لازم به ذكر است كه ليبراليسم كلاسيك، آرزوي جهانگير بودن را نداشت ونيز هيچگونه ادعايي نداشت كه براي همگان و همه جوامع معتبر است ويا وانمود نمي كرد كه براي تمامي پرسش هاي مهم زندگي بشري، پاسخي دارد. ولي اين باور كه ديدگاههاي ليبرالي براي همه انسان ها قابل فهم بوده واين ايده كه ليبراليسم درعمل يك فلسفه سياسي جاافتاده است، در بهترين حالت برنامه اي بسياردشوار و نااميد كننده مي باشد.
بنابراين بهتر اين است كه ليبراليسم را به عنوان يك پديده تاريخي در نظر بگيريم كه به ما اجازه مي دهد شناخت كامل تر، مشروح تر و صحيح تري از تاريخ آن بهدست آوريم تا بتوانيم شرايط اميدوار كننده تر ي براي انديشه و عمل سياسي در آينده فراهم نماييم.
علاوه براين تا زمانيكه نهادهاي سياسي، اقتصاديو اجتماعي عيني و شرايط زندگي ما تغيير نيابند، نمي توان انتظار داشت كه از دست ناخشنودي هاي ليبراليسم، رها شويم. از سوي ديگر در عين اينكه سنت ضد آرمانشهري ليبراليسم، اصرار دارد كه هيچ گونه نظام فكري و سياسي، كامل نيست، ولي بايد در نظر گرفت كه اين مسئله قبل از همه چيزدرمورد خود آموزه هاي ليبراليسم نيز صدق مي كند.
منبع:
The Journal of Political Theory,
,2002 , June3., No30.- Sage Publication, vol
338. 320 Pp
+ نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت   توسط یعقوب نعمتی وروجنی
|