تبليغاتX
علوم سیاسی - تمايزات معرفت شناختي افلاطون و ارسطو

تمايزات معرفت شناختي افلاطون و ارسطو


 يعقوب نعمتي و روجني



با آنكه ارسطو ، شاگرد افلاطون بود ، ولي در شماري از مباحث مهم ، تفاوت هايي بين او و استادش مشاهده مي شود. يكي از اين مباحث تعيين كننده ، كه بالطبع تاثير عميقي بر ديگر ديدگاه هاي هر انديشمندي دارد ، مبحث معرفت شناسي است.
    تمثيل غار ، مبناي معرفت شناسي افلاطون محسوب مي شود . افلاطون ، غاري را تصور مي كند كه عده اي در آن زنداني شده اند و تنها مي توانند ديوار مقابل خود را ببينند. شعله اي كه در پشت سر آنان روشن است ، سايه هايي را برروي ديوار مي اندازد و آن زندانيان تصور مي كنند كه سايه هاي مذكور ، حقيقت هستند. سرانجام يكي از زندانيان با رها شدن از بند و خارج شدن از غار متوجه مي شود كه آن سايه ها فقط نمايي از حقيقت هستند و خورشيد و اشياي واقعي بيرون غار ، در واقع حقيقت هستند.
    از اين رو ، افلاطون معرفت را به نوعي آگاهي يا آشنايي با جهان موجودات كاملامتمايزي كه «مثل» مي ناميد منحصر مي دانست. از نظر وي چون حقيقت نمي تواند در حال تغيير و دگرگوني باشد ، پس بايد متشكل از صور يا مثلي مستقل از جهان محسوس باشد. از آنجايي كه اموري چون عدالت هيچ گاه به صورت كامل در اين جهان يافت نمي شود ، افلاطون وجود مثالي آنها را به عنوان ملاك قضاوت در مورد مصاديق ملموس آنها ، فرض مي گرفت. از نظر افلاطون ، معرفت بايد كلي و ثابت باشد و راه شناخت اين صور مثالي ، فقط عقل است و نه حس.
    ارسطو نيز همانند افلاطون اعتقاد داشت كه معرفت همواره به كليات تعلق مي گيرد. ولي از نظر وي كليات در امور جزئي نهفته اند و از اين رو وي عقيده مثل افلاطوني را رد مي كرد. از نظر وي ، به هنگامي كه يك حس ، صرفا به موضوع خاص خود بپردازد ، امكان خطا به حداقل مي رسد و از اين رو وي معرفت حسي را معتبر مي پندارد.
    از نظر افلاطون ، معرفت بايد خطاناپذير و درباره آنچه كه هست ، باشد و اين ويژگي ها ، ادراك حسي را شامل نمي شود. از اين رهگذر ، معرفت ضرورتا بايد معرفت چيزي باشد و از اين رو به نوع خاصي از اشياء وابسته است. ادراك حسي تمام معرفت نيست ، زيرا بخش عمده اي از آنچه به طور كلي ، معرفت مي ناميم عبارت از : حقايقي است كه مستلزم الفاظي اند كه به هيچ وجه متعلق ادراك حسي نيستند . ما درباره اشياء محسوس ، چيزهايي مي دانيم كه به واسطه تفكر عقلاني بدان دست يافته ايم. به عنوان مثال مي توان نتايج و استدلالات رياضي را نام برد كه به وسيله حس ، قابل ادراك نيستند.
    متعلقات ادراك حسي ، در حال تغيير ، تكامل و دگرگوني هستند، به وجود آمده و از بين مي روند و از اين رو شايسته معرفت حقيقي نمي باشند . معرفت ذاتا ثابت و پايدار ، احكامي درباره كليات هستند ، پس معرفت حقيقي عبارت است از معرفت كلي . از آنجايي كه متعلق معرفت حقيقي بايد ثابت و پايدار باشد ، پس بايد از طريق عقل به دست آمده باشد نه از ادراك حسي.
    از نظر ارسطو ، معرفت ما از حس ، يعني از جزئي آغاز مي شود و به سوي كلي بالامي رود . از اين رو بايد شناخت مقدماتي اوليه را به وسيله استقراء ، كسب كنيم.
    در ديدگاه ارسطو ، كليات ، تصورات ذهني اند و واقعيت خارجي و محسوس ندارند. فقط چيزهايي مشخص ، معين و جزئي وجود دارند و نه كلي و مشترك . در عالم واقع و خارج از ذهن ، ارسطو به اشياي عام و كلي ، اعتقادي ندارد. از آنجايي كه ارسطو در خانواده اي آشنا به مسائل پزشكي به دنيا آمده بود و به زيست شناسي نيز علاقه داشت به طبقه بندي جانوران نيز پرداخت و اين امر وي را به سوي مشاهده و جمع آوري اطلاعات ، رهنمون شد و همين امر بر معرفت شناسي وي نيز تاثير گذاشت و موجب گرديد كه وي معرفت شناسي خود را بر مبناي شناخت محيط پيرامون از طريق بررسي واقعيت هاي ملموس و محسوس ، پايه ريزي كند.
    ارسطو در عين مخالفت با ايده مثل افلاطوني ، قبول داشت كه كلي ، متعلق علم است. با آنكه افلاطون و ارسطو درباره خصيصه علم حقيقي كه متوجه عنصر كلي در اشياء يعني شباهت نوعيه است ، همعقيده بودند ولي از نظر ارسطو ، هيچ كلي عيني وجود ندارد ، بلكه يك اساس عيني در اشياء براي كلي ذهني در ذهن انسان وجود دارد.
    به نظر مي رسد كه در پيش گرفتن معرفت شناسي افلاطوني ، با جدا كردن ذهن بشر از واقعيات ناقص پيراموني ، انسان را به سوي شناخت كامل ترين ها سوق مي دهد ، ولي بايد در نظر داشت كه طبق روش معرفت شناسي افلاطوني ، تمام چيزهاي مادي ، فقط سايه اي از حقيقت هستند . از اين رهگذر ، آزمايش اشياي مادي به منظور دستيابي به حقيقت ، بي فايده است ، چرا كه نمي توان حقيقت را در اين سايه ها پيدا كرد. ولي مي دانيم كه بدون آزمودن اشياي پيرامون خود هيچ گاه به اين اكتشافات عظيم علمي كنوني بشري ، دست نمي يافتيم. ارسطو نيز فقط به دانش علمي موجود توجه دارد و از اين رهگذر هم انديشيدن خارج از چارچوب موجود ، بي معني است. اين نگاه هم ، مانع از نوآوري و كشفيات نوين مي شود. از اين رو به نظر مي رسد كه تلفيق معرفت شناسي هاي افلاطون و ارسطو ، مي تواند به معرفت شناسي علمي ، ياري رساند. هر دانشمندي بايد ضمن شناخت پديده هاي پيراموني ، پذيراي انديشه هاي نوين باشد. بايستي ضمن آگاهي از جهان پيرامون خود سختي هاي تغيير و دگرگوني را نيز در نظر داشته باشيم. اشياي اطراف ما در عين اينكه همواره آن طور كه هستند به نظر نمي رسند ، ولي هميشه نيز پندار هاي خيالين نيستند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت   توسط یعقوب نعمتی وروجنی  |