|
پیش نیازهای اساسی توسعه یعقوب نعمتی وروجنی
توسعه، پديدهاي است كه در طول چند دهه گذشته، ذهن انديشمندان و محققان را به شدت به خود مشغول داشته است. علاوه بر اين در بسياري از كشورهايي كه ما امروزه آنها را با نام توسعه نيافته و يا در حال توسعه و هر اسم ديگري ميناميم، دولتمردان و حكام به طريقي خواستهاند وانمود كنند كه سعي دارند جامعه وكشور خود را در مسير توسعه، راهبر شوند. البته نبايد از اين گفتار چنين برداشت شود كه توسعه مسئلهاي امروزين و مختص عصر حاضر ميباشد. بلكه بشر از ابتداي زندگاني خود به نوعي در پي توسعه و تكامل بوده است و ممكن است در اعصار مختلف از توسعه با عناوين و اصطلاحات مختلفي نام برده شود. چه فلاسفه يونان باستان، كه هدف انسان را سعادت و رسيدن به فضايل اخلاقي دانستهاند و چه اديان آسماني كه رسيدن به سعادت اخروي را كمال مطلوب بشر تلقي كردهاند، به نوعي در پي توسعه انسان و جوامع انساني بودهاند. در عصر حاضر عوامل توسعه و پيشرفت كشورهاي غربي را هرچه بدانيم و يا هر ايراد و ايرادي را كه براي الگوي غربي توسعه عنوان كنيم لاجرم با اين پديده روبرو هستيم كه كشورهاي موسوم به توسعه نيافته، در پي توسعه ميباشند و يا به بياني بهتر، بايد در پي توسعه باشند، چون پديده توسعه نيافتگي مترادف با فقر، بيثباتي، عقبماندگي فرهنگي و نظاير اينها ميباشد. البته تلاشهاي زيادي از سوي كشورهاي توسعه نيافته انجام شده است و برنامههاي مختلفي با هزينههاي گزاف به اجرا درآمدهاند ولي چيزي كه شاهد آن هستيم اين است كه به جز در موارد معدود، اين تلاشها و برنامهها با شكست مواجه شدهاند و آن چيزي كه واضح هست اين است كه فاصله بين كشورهاي به اصطلاح توسعه يافته و توسعه نيافته روز به روز در حال افزايش ميباشد. البته در اين مقال در پي آن نيستيم كه علل شكست اين برنامهها و تلاشها را بررسي كنيم زيرا علل هرچه كه باشد، قبل از حركت در مسير توسعه بايد پيش نيازهايي فراهم شود تا در بستر آن، برنامههاي توسعه بتوانند به نتايج مطلوب خود برسند. البته پيش نيازهاي مختلفي ميتوان عنوان نمود ولي آن چيزي كه به نظر نگارنده مهمتر از بقيه ميرسد را ميتوان در چهار مسئله خلاصه نمود. شناخت، فرهنگ توسعه، برنامهريزي و دولت مقتدر مردمي. در سطور بعدي، در پي آن هستيم كه به يك يك اين موارد به طور جداگانه بپردازيم. البته با كمي دقت و تامل ميتوان دريافت بقيه مسائلي كه به نظر براي توسعه ضروري و لازم ميرسد، به نوعي در اين چهار مورد نهفتهاند. ذكر اين نكته نيز لازم به نظر ميرسد كه تفكيك حوزههاي اين مسائل از روي ضرورت بوده است. چرا كه در عالم واقع اين مسائل رابطه نزديكي باهم دارند و در تعامل آشكاري باهم به سر ميبرند. براي پرداختن به اين مسائل، ابتدا در پي آن هستيم كه تعريفي از مفهوم توسعه ارائه دهيم و سپس به شرح پيش نيازهاي اساسي توسعه بپردازيم.
توسعه از توسعه، تعاريف متعددي به عمل آمده است و افراد مختلف از جنبههاي گوناگون، تعاريف گوناگوني از توسعه به دست دادهاند. به محض سخن گفتن از توسعه، اولين چيزي كه به ذهن خطور ميكند معمولا جنبههاي اقتصادي اين پديده است. البته پرواضح است كه تفاوت بين جوامع توسعه نيافته و پيشرفته به مراتب از محدوده شاخصهاي اقتصادي فراتر ميرود زيرا جامعه بشري داراي جنبهها و ابعاد گوناگوني است كه در مسير توسعه ضرورتا تحول و تطور مييابند. از توسعه از جنبههاي مختلف تعاريف متعددي به عمل آمده است از جمله: الف - توسعه دادن يا توسعه يافتن در معناي زيستي و اخلاقي، رشد يك موجود يا يك استعداد را ميرساند ب. توسعه به معناي فرآيندي است كه طي آن قابليتها و تواناييهاي بالقوه يك شي يا موجود زنده تحقق يافته و آن شي يا موجود زنده به حالت طبيعي وكامل خود در ميآيد ج. توسعه اجتماعي ضرورتا به معني بهبود شرايط زندگي، سطح فرهنگ و اهميت و موقعيت بهتر تمامي جامعه در نظام توزيع قدرت و حيثيت جهاني است. د. فرهنگ علوم سياسي نيز تعاريف زير را آورده است: -1 بهبود، رشد و گسترش همه شرايط و جنبههاي مادي و معنوي زندگي اجتماعي -2 گسترش ظرفيت نظام اجتماعي براي برآوردن احتياجات محسوس يك جامعه -3 فرايند بهبود بخشيدن به كيفيت زندگي افراد جامعه. البته در علوم انساني و اجتماعي، دست يافتن به تعريفي جامع و مانع از مفاهيم، بسيار مشكل و تا حدودي ناممكن ميباشد ولي از آنجا كه در محدوده تحقيق، مفاهيم بايد تا حدود زيادي روشن و متمايز شوند بنا به ضرورت بايد منظور محقق و پژوهشگر از مفهوم مورد نظر، مشخص شود. منظور نگارنده از توسعه، مجموعه تغيير و تحولاتي است كه به طور كلي، تمام سطوح جامعه را در بر ميگيرد و روابط اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي را به نحوي تغيير ميدهد كه جامعه بتواند به نحو مطلوبي پاسخگوي نيازهاي افراد خود باشد تا در نتيجه آن، پديدههايي همچون فقر، بيكاري، بيسوادي، مفاسد اجتماعي، بيثباتي و بيخانماني و... به حداقل خود برسد و افراد جامعه به حداقلي از رفاه و سطح زندگي لازم براي زيستن در آرامش و آسايش نسبي براي رسيدن به كمالات و فضايل انساني دست يابند. چنان كه از تعريف بر ميآيد توسعه بالضروره با تغيير همراه است. تغييري كه تمامي سطوح اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي را در بر ميگيرد، به طوري كه نظام جامعه بتواند به نيازهاي روزافزون افراد تشكيل دهنده خود پاسخ دهد. پس توسعه فرايندي آني و فوري نيست بلكه فرايندي تدريجي و پيش رونده است و تا جامعهاي زيست ميكند، توسعه نيز از ضروريات آن ميباشد. البته هدف از توسعه، مفهوم كاملا مادي آن نيست. بلكه پرواضح است كه براي داشتن جامعهاي سالم و همراه با فضايل اخلاقي و انساني، رسيدن به حداقلي از رفاه و ثبات اقتصادي ضروري به نظر ميرسد. مسير توسعه براي كشورهاي در حال توسعه، مسير پر پيچ و خم و مشكلي ميباشد ولي از جهتي، با در نظر گرفتن كشورهاي پيشرفته غربي، ميتوان از تجربيات آنها درس عبرت آموخت و با يك برنامهريزي جامع و آگاهانه، مانع از افتادن به دام مشكلات و مسائلي شد كه كشورهاي غربي با آنها سر در گريبان هستند.
شناخت به نظر ميرسد شناخت از مهمترين مسائل در مسير توسعه و يا هر تحول اجتماعي ديگري باشد. ميدانيم كه توسعه، مستلزم يك تحول ارادي ميباشد. توسعه امري نيست كه به جامعه تحميل شود. بلكه بايد جامعه خود به سوي توسعه پيش برود. واضح است هر جامعهاي كه بخواهد در مسيري حركت كند، ابتدا بايد يك شناخت كلي حاصل كند، از مسير حركت و هدف از آن و همچنين شناختي همه جانبه از خود و محيط پيرامون خود. مسئله شناخت از بعد فلسفي به قدري مهم است كه اولين نقطه شروع يك فلسفه در تبيين و توضيح جهان ميباشد. بر اين اساس حكما و فلاسفه پيشين در نگارش متون فلسفي نخست به تحقيق پيرامون اصول و معيارهاي شناخت و روش ادراك صحيح ميپرداختند. سقراط حكيم يوناني، اولين فيلسوفي است كه ملاك سعادت بشري را معرفت و علم قرار داده است. از شناخت يا معرفت تعاريف مختلفي به عمل آمده است. فرهنگ علوم اجتماعي، شناخت را چنين تعريف ميكند: شناخت اصطلاحي كلي است كه براي نشان دادن همه جنبههاي گوناگون دانستن از جمله ادراك، داوري، استدلال و به خاطر آوردن تفكر و تصور به كار ميرود. فرهنگ فلسفي نيز تعريف زير را ارائه ميدهد: شناخت يعني دريافتن چيزي از طريق حواس يا طرق ديگر و حصول تصور اشياء. البته منظور ما در اين مقاله، شناخت به آن معناي فلسفي كلمه نميباشد بلكه شناختي كه در امر توسعه ميتواند كارگشا باشد شناخت واقعي و علمي ميباشد. براي شناخت علمي نيز خصوصياتي برشمردهاند كه به شرح ذيل ميباشد: -1 با امور عيني هماهنگي دارد -2 امور خارجي را مورد توضيح قرار ميدهد -3 از روش استدلالي استفاده ميكند -4 اصول و مفاهيم كلي را مطرح ميسازد و مشاهدات را طبقهبندي ميكند و رابطه بين پديدهها را روشن مينمايد -5 محصول آن شناسايي انسان به حقايق تازه است -6 قابل تحقيق و بررسي براي همگان است -7 تحقيق براساس معيار و ميزان مشخص ميباشد -8 كيفيت پديدهها به صورت كمي در آن مشخص شود. توسعه بالضروره و قبل از همه چيز نيازمند يك شناخت دقيق و همه جانبه ميباشد. براي برنامهريزي و حركت در مسير توسعه، ابتدا بد نيست به مسائل مختلفي وقوف پيدا كرد از جمله اينكه خود پديده توسعه را بشناسيم، بدانيم منظور و هدف ما از توسعه چيست؟ چه شاخصههايي را در نظر داريم. البته شناخت كامل مسئله توسعه نيافتگي نيز بسيار مهم است. شناخت دقيق مسائل توسعه و توسعه نيافتگي نيازمند بررسي تطبيقي بين جامعه خود و جوامع پيشرفته ميباشد. براي اين كار ابتدا بايد ويژگيهاي جامعه خودي، پيشينه و گذشته آن اعتقادات، سنن و ارزشهاي خودي وضع فعلي جامعه، نيازها و مطالبات مردم، كاستيها و نارساييهاي آن، امكانات و تواناييهاي بالقوه آن و... را به طور دقيق و كامل شناخت، بعد از شناخت جامعه خودي نوبت به شناخت واقعي جوامع پيشرفته ميرسد چون در صورت عدم شناخت درست از جوامع مزبور ممكن است راه افراط و تفريط را بپيماييم يا اينكه جوامع پيشرفته و برنامه و راه و روش آنها را به طور كامل بپذيريم و يا اينكه دستاوردها و داشتههاي آنان را به طور كامل طرد كنيم. تجربه نشان داده است كه هر دو رهيافت باعث شكست و خسران و تداوم عقب ماندگي بوده است مسلم است. كه جوامع پيشرفته به يك ايدهآلها و كمال مطلوبهايي رسيدهاند و از طرفي شكي هم نيست كه آنها نيز ضعفها و كاستيهاي جدي دارند. براي پي بردن به نقاط قوت و ضعف آنها چارهاي جز شناخت دقيق و علمي و عيني نميماند. علاوه بر شناخت مسائل فوق، امر ديگري كه شناخت آن بسيار ضروري ميباشد، شناخت محيط پيراموني ميباشد. مسلما توسعه در خلا صورت نميپذيرد و در مسيري كه به سوي توسعه پيش ميرويم تنها نيستيم بلكه افراد زيادي (جوامع) نيز هستند كه همدوش و همراه ما هستند. عدهاي جلوتر از ما، عدهاي عقبتر و عده بيشتري در كنار ما در حال حركت هستند. مسلما در اين ميان تعاملي ميان ما برقرار است و ما بر آنها تاثير گذاشته و از آنها تاثير ميپذيريم. منظور از جملات فوق نشان دادن اهميت محيط و سيستم بينالمللي است. تلاشهايي كه بدون شناخت واقعي محيط اطراف و سيستم بينالمللي صورت ميپذيرد به نتيجه مطلوب نخواهد رسيد كما اينكه ما در كره خاكي زيست ميكنيم، هر كشوري در يك منطقه جغرافيايي و در كنار همسايگان خود زيست ميكند. البته امروزه بحث همسايه و غير همسايه به نظر ميرسد كمي كهنه باشد چون با پيشرفت سريع علوم ارتباطات و توسعه فناوريهاي ارتباطي (اعم از اطلاعاتي و حمل و نقل) مرزها برداشته شده است و جهان تبديل به دهكدهاي كوچك شده است كه تمام جوامع در حال تعامل با يكديگر ميباشند. چه بسا تاثير يك ابر قدرت در چندين هزار كيلومتر فاصله بر جامعهاي از تاثير يك همسايه كوچك و ضعيف، بسيار بيشتر باشد. امروزه نميتوان محيط جامعه خودي را بسته نگه داشت و ارتباطات با دنياي خارج را قطع نمود چون چنين امري غيرممكن به نظر ميرسد، پس تنها راه چاره تعامل منطقي با محيط پيراموني ميباشد. براي چنين امري شناخت درست و عملي واقعيات محيط پيراموني از ضروريات محسوب ميشود. البته شناخت محيط پيراموني و بينالمللي، امري مجزا از شناخت تك تك جوامع ميباشد، چون وقتي كه جوامع با خصوصيات خاص خود در كنار هم قرار بگيرند باتوجه به خصوصيات و نقاط قوت و ضعف نسبي آنها و تعامل آنها با هم، يك سيستم خاص به وجود ميآورند كه علاوه بر شناخت جوامع بايد آن سيستم بينالمللي را نيز شناخت چرا كه برنامهريزي به سوي توسعه بدون شناخت محيط بينالمللي امري بيهوده ميباشد. حركت به مقصد عالي توسعه بدون شناخت محيط پيرامون و سيستم بينالمللي به مانند حركت گروهي از كوهنوردان ميباشد كه بدون آگاهي از وضع آب و هوا و حتي فصلي از سال كه در آن قرار دارند براي فتح قلهاي مرتفع حركت ميكنند و واضح است كه اين مسئله مخاطرات فراوان و بيشماري در پي دارد در چنين حركت ناآگاهانهاي به سوي توسعه نيز احتمال شكست بسيار ميباشد كه پيامد آن بروز ناهنجاريهاي اجتماعي، از بين رفتن امنيت، ورشكستگي، بدهكاري، بيكاري و فقر روزافزون و بيشتر از گذشته ميباشد. پس باتوجه به توضيحات فوق به نظر ميآيد كه شناخت از بنياديترين مسائل در توسعه باشد و هر حركتي به سمت توسعه قبل از شناخت واقعي و علمي همه جانبه، محكوم به شكست ميباشد، شناختي كه مورد نظر ا ست شناخت علمي و واقعي ميباشد كه بدون هيچ گونه تعصب، جانبداري و غرضي حاصل شود. شناخت مسئله توسعه يافتگي، توسعه نيافتگي، جامعه خودي، جوامع پيشرفته، هدف توسعه و محيط پيرامون بينالمللي كه اين شناخت نيز بايد از طريق كارشناسان و متخصصان فن به عمل آيد كه اين امر خود مسئله تخصص و شايستهسالاري را پيش ميكشد كه در جاي خود به اين مسئله نيز پرداخته خواهد شد.
فرهنگ توسعه دومين مسئلهاي كه به عنوان يكي از پيش نيازهاي اساسي توسعه مطرح ميشود فرهنگ توسعه است. با اينكه تعاريف متعددي از فرهنگ ارائه شده است ولي مثل بيشتر مفاهيم علوم انساني و اجتماعي، تعريف جامعي از فرهنگ ارائه نشده است. عدهاي از صاحبنظران انسانشناسي معتقدند كه بايد فرهنگ همواره به عنوان عامل آرماني و پيشرو در حركت تكاملي انسان، نقش اساسي را به عهده داشته باشد. كلمه فرهنگ و مترادفهاي آن در لغت و ادبيات تمام اقوام و ملل متمدن وجود داشته است و با بررسي اين تعاريف ميتوان نشان داد كه مسئله تكامل انساني در تمامي اين تعاريف مدنظر بوده است. از ديد يونسكو فرهنگ كليت تامي از ويژگيهاي معنوي، مادي، فكري و احساسي است كه يك گروه اجتماعي را مشخص ميكند. فرهنگ نه تنها هنر و ادبيات را در بر ميگيرد بلكه شامل آيينهاي زندگي، حقوق اساسي نوع بشر، نظامهاي ارزشي، سنتي و باورها است. همچنين دايره المعارف روسي، فرهنگ را چنين تعريف ميكند: فرهنگ مجموعهاي از دستاوردهاي جامعه در زمينه پيشرفتهاي مادي و معنوي است كه از سوي جامعه مورد استفاده قرار ميگيرد و شامل سنتهاي فرهنگي است كه در خدمت پيشرفت آتي بشريت قرار دارد. فرهنگ در زندگي انسان و جوامع انساني نقش بسيار مهمي را برعهده دارد. در حقيقت زندگي بدون فرهنگ همان زندگي بيمعني و دور از تعقل و خرد و احساسات عالي انساني است. به طور كلي ميتوان گفت كه فرهنگ هر جامعه عصاره و جانمايه آن جامعه ميباشد و نشان دهنده خصوصيات و روحيات فردي و جمعي از افراد تشكيل دهنده آن ميباشد. در بسياري مواقع فرهنگ مسير حركتي جامعه را مشخص ميكند در امر توسعه، فرهنگ نيز نقش بسيار مهم و اساسي را ايفا ميكند. ميدانيم كه هر توسعهاي مستلزم تغيير است و توسعه بدون تغييرات عميقي كه در ساختارهاي اجتماعي - فرهنگي به وجود ميآورد، عملي نخواهد شد. نيروي محرك اصلي اين تغييرات، همان فرهنگ جامعه ميباشد. فرهنگ جامعه است كه تعيين ميكند كه آيا بايد جامعه در جهت كمال مطلوبها حركت كند و يا حالت ركود و سكون را به خود بگيرد. فرهنگ در بعد معنوي آن به طور كلي نشان دهنده جهانبيني و نوع ديد افراد جامعه ميباشد. نشان ميدهد كه افراد جامعه چه نوع ديدي نسبت به جهان اطراف خود دارند حتي نشان دهنده و تعيين كننده نوع شناخت افراد نيز ميباشد، اينكه چه رابطهاي بين خود و طبيعت احساس ميكنند. چه رابطهاي بين خود و افراد جامعه ميتواند باشد. آيا افراد پذيرنده تغييرات اجتماعي هستند و يا در مقابل تغييرات مقاومت ميكنند. البته منظور از افراد، تمامي مردم ميباشند و همچنين افرادي كه در سلسله مراتب حكومتي هستند. در فرآيند توسعه، فرهنگ توسعه بسيار مهم ميباشد و نقش خود را نيز نشان داده است به عنوان مثال، كره جنوبي، تايوان و سنگاپور به عنوان نمونههاي بارز توسعه اقتصادي در جهان سوم شناخته شدهاند. بسياري از تحليلگران يكي از علل مهم در سرعت و كيفيت رشد و توسعه اين كشورها را بافت فرهنگي آنان دانستهاند. اصول فرهنگي اين كشورها، نيازهاي لازم فرهنگ توسعه اقتصادي را ميسر ساخته است. در مورد خود كشورهاي پيشرفته غربي قبل از آنكه انقلاب صنعتي توسعه يابد فرهنگ طبعيتگرايي محاسبه و آيندهنگري گسترش يافت. پس ميتوان به اين نتيجه رسيد كه در فرايند حركت به سوي توسعه بايد فرهنگ توسعه مطلوب را نيز به دست آورد البته فرهنگ توسعه نيز مثل خود مقوله فرهنگ تا حدود زيادي مختص هر جامعهاي ميباشد ولي با اين حال ميتوان به طور كلي خصوصيات فرهنگ توسعه را برشمرد. فرهنگ يعني نوع ديد و نگرش كلي جامعه از انسان، جهان و طبيعت، خصوصيات اجتماعي و فكري افراد جامعه و سنن و آداب زندگي جمعي؛ فرهنگ توسعه نيز چيزي جز خارج از فرهنگ جامعه نيست بلكه مشخصهها و عناصري از فرهنگ كلي جامعه ميباشد كه امكان پيشروي و تغيير و تحول مطلوب را به جامعه ميدهد. دكتر محمود سريعالقلم در رابطه با فرهنگ توسعه، از فرهنگ علمي صحبت ميكند و در رابطه با فرهنگ علمي از انسانهايي صحبت ميكند كه تعداد آنان و يكپارچگي رفتارشان، فرهنگ علمي يك جامعه را ايجاد ميكند (علم به معناي شناخت هستها) و ويژگيهاي انسان علمي را تفكر، توليد، استنباط، شخصيت و اخلاق علمي، بر ميشمارد.
برنامهريزي اصولا تصور توسعه بدون يك برنامه جامع و كامل امري غيرممكن ميباشد معرفنظر از چگونگي پيشرفت و توسعه كشورهاي غربي و آيا اينكه اينها با يك برنامه جامعه و از پيش تهيه شده به اين سطح از پيشرفت رسيدهاند يا نه؟ جوامعي كه امروزه به عنوان توسعه نيافته شناخته ميشوند چارهاي جز اين ندارند كه با برنامه و حساب و كتاب قبلي، عمل كنند چون مشاهده ميكنيم كه حتي در زندگي شخصي نيز بدون داشتن يك برنامه هميشه دچار نوع سردرگمي خواهيم بود و موفقيتي كسب نخواهيم كرد و اينكه بدون يك برنامه آگاهانه، از منابع مادي و معنوي جامعه نخواهيم توانست به نحو مطلوبي استفاده كنيم و اين منافع به هدر خواهند رفت. به نظر ميرسد كه ضرورت برنامهريزي در جوامع در حال توسعه، امري قطعي و يقيني باشد، پس بايد ابتدا برنامه و برنامهريزي را تعريف نماييم و سپس به شناسايي يك برنامه خوب توسعه، بپردازيم. فرهنگ بزرگ علوم اقتصادي، برنامهريزي را طراحي يك سلسله فعاليتهاي پيوسته و هماهنگ ميداند. فرهنگ علوم اجتماعي نيز تعريف زير را از برنامه ذكر ميكند: به طور كلي يك برنامه، مجموعهاي از امكانات خاص و گزينش وسايلي چند بر پايه استدلال و انتظام براي وصول به يك هدف يا اجراي يك طرح را در بر ميگيرد فرهنگ علوم سياسي، برنامهريزي را باتوجه به مفهوم برنامه تعريف ميكند. اين فرهنگ برنامه را مجموعهاي از امكانات ويژه و گزينش وسايلي چند بر اساس استدلال و انتظام و به منظور نيل به يك هدف تعريف ميكند و برنامهريزي را تمام فرايندي ميداند كه از آماده كردن يك برنامه آغاز ميشود و با اجرا و به كار انداختن عملي وسايل براي تحقق آن ادامه پيدا ميكند. فرهنگ علوم سياسي آكسفورد، نيز هرگونه تلاش جهت دستيابي به يك هدف از طريق هدايت مركزي را برنامهريزي ميداند. باتوجه به تعاريف فوقالذكر ميتوان برنامهريزي را فرايندي تعريف كرد كه باتوجه به امكانات و منابع موجود فعاليتهاي جمعي را به طور منظم و ضابطهمند، درجهت رسيدن به اهدافي از پيش تعيين شده، هدايت ميكند. تعريف ارائه شده را ميتوان به فرايند توسعه تطبيق داد يعني عناصر تعريف را در رابطه با توسعه تبيين نمود بر اين حسب، منظور ما از امكانات و منابع موجود تمامي منابع طبيعي و انساني موجود در جامعه ميباشد كه آنها را ميتوان در جريان يك برنامه منظم به كار انداخت و از آنها در جهت نيل به اهداف بهره برد. مسلما هر جامعه باتوجه به شرايط جغرافيايي آب و هوا، وسعت و خصوصياتي از اين قبيل داراي منابع طبيعي خاصي ميباشد. كشورها باتوجه به قرار گرفتن در ناحيه جغرافيايي خاص، آب و هوا و منابع زيرزميني و رو زميني خاصي دارند. همچنين موقعيت جغرافيايي نيز از لحاظ ژئوپليتيكي نيز تعيين كننده ميباشد پس كشوري كه از لحاظ ژئوپليتيكي در يك منطقه مهم و ويژهاي قرار داد بايد اين امر را نيز در برنامه خود لحاظ كند و از موقعيت استراتژيكي خود نيز در جهت مطلوب استفاده كند. از نظر منابع انساني نيز برنامهريزي بايد طوري باشد كه از استعدادها و تواناييهاي بالقوه انساني بهترين و بيشترين استفاده به عمل آيد. در امر توسعه فعاليتهاي فردي بايد طوري انجام گيرد كه علاوه بر تامين نسبي منابع فرد برايندجمعي آنها طوري باشد كه در كل به سود و نفع كل جامعه باشد. بايد در اين مورد تلفيقي منطقي بين منافع فردي و جمعي صورت گيرد كه نه سود شخصي افراد باعث لطمه به سود همگاني شود و نه فرد در اين ميان قرباني شده و متضرر گردد. منظور از نظم و ضابطهمندي اين است كه برنامه بايد بتواند افراد جامعه را به سوي كار جمعي و گروهي سازمان يافته سوق دهد و روحيه مشاركت فعال را در بين تمامي اقشار جامعه و يا لااقل در بين اقشاري كه به طور مستقيم با مقوله توسعه در ارتباطند همچون متخصصين. انديشمندان و تكنسينها به وجود آورد. اهدافي هم كه براي توسعه در نظر گرفته ميشوند به طور كلي ميتوان عبارت از رشد علمي و تكنولوژيكي جامعه، رفع فقر و بيكاري، حل معضلات و نابسامانيهاي اجتماعي، ايجاد امنيت در تمامي حوزهها (جاني، مالي، شغلي، اقتصادي)، بهبود استانداردهاي زندگي و به طور كلي رسيدن به يك حداقلي از رفاه اجتماعي براي اكثريت جامعه با حفظ و تقويت معيارهاي اخلاقي و فرهنگي همراه با حفظ حيثيت و پرستيژ جامعه در سطح جهاني، عنوان كرد. در امر برنامهريزي بايد به شدت از اهداف بلندپروازانه دوري نمود و معيارهاي دست يافتني را مدنظر قرار داد. همچنين برنامهريزي بايد توسط كارشناسان صورت گيرد. برنامهريزي براي توسعه بايد به صورت جامع باشد و تمامي جنبههاي زندگي اجتماعي را در بر گيرد. اولويتبندي مطلق در امر برنامهريزي توسعه، بسيار اشتباه ميباشد (به عنوان مثال، ابتدا توسعه اقتصادي سپس سياسي يا بالعكس) يا آنكه در امر برنامهريزي بايد به مسائلي به صورت فوري، پرداخت ولي اولويتبندي در كل نسبي ميباشد و در نهايت يك برنامه جامع بايد توسعه در تمامي حوزهها از قبيل سياسي، اقتصادي، فرهنگي و... در موازات هم مدنظر قرار گيرند تا توسعهاي پايدار و متوازن صورت پذيرد.
دولت مقتدر مردمي آخرين عنصري كه از پيش نيازهاي اساسي توسعه ميتوان نام برد دولت مقتدر مردمي ميباشد. از دولت مانند ديگر مفاهيم علوم سياسي تعاريف متعددي ارائه شده است. بدون پرداختن به اين تعاريف متذكر ميشود كه هنگام به كار بردن اين كلمه غالبا تصويري كلي در ذهن ايجاد ميشود كه براي منظور ما كافي است يعني كليت نظام سياسي و حكومتي كه متشكل از قواي سه گانه مجريه، مقننه و قضائيه ميباشد جزء دوم نام اين دولت يعني مقتدر مردمي به خصوصيات دولت و نظام سياسي مذكور ميپردازد. منظور از مقتدر اين ميباشد كه دولت بتواند امنيت داخلي و خارجي را تامين كند و بستري امن در داخل براي فعاليتهاي افراد جامعه فراهم كرده و امنيت را در مرزهاي كشور تامين نموده و بتواند به دفاع مادي و معنوي از حيثيت و منافع كشور در عرصه خارجي و بينالمللي بپردازد. منظور از مردمي بودن دولت و حكومت اين است كه كليت نظام سياسي برآمده از مردم و براي مردم باشد يعني نظامي باشد كه توسط مردم بر روي كار آمده باشد و مشروعيت و مقبوليت لازم مردمي را داشته باشد. كارگزاران نظام مورد اشاره بايد توسط مردم انتخاب شوند و از حمايت مردمي برخوردار باشند. همچنين توجه به منافع مردم و جامعه بايد در صدر اولويتهاي چنين نظامي قرار داشته باشد. كارگزاران چنين نظامي علاوه بر اينكه بايد خود را وقف جامعه و مردم خود بنمايند همچنين بايد داراي آگاهي و تواناييهاي لازم براي اداره جامعه و پيشبرد امر توسعه باشند و از تخصص و دانش كافي و لازم برخوردار باشند. چنين دولتي بايد بتواند رابطه منطقي و عاقلانهاي با جهان خارج در جهت حفظ موجوديت و تامين امنيت و منافع خودي برقرار كند. يكي از مهمترين خصوصيات اين دولت گردش آزاد نخبگان ميباشد تا شايستگان به راحتي بتوانند وارد چرخه قدرت شوند و نوعي نظام شايستهسالاري برقرار شود. همچنين توجه به امر تخصص بسيار مهم ميباشد چرا كه در مسير توسعه، متخصصان و كارشناسان ميتوانند مهمترين نقش را بر عهده داشته باشند. بايد در نظر داشت در كشورهاي توسعه نيافته اغلب مردم در سطح سواد پاييني قرار دارند، فقر و بيكاري به شدت شيوع دارد و مردم عادي به قدري در گير مسائل و مشكلات روزمره و تامين معيشت خود ميباشند كه نميتوان توقع و انتظار زيادي از آنان داشت. پس در اين ميان نقش نخبگان و انديشمندان و متخصصان در تمامي زمينهها برجسته ميشود و بايد آنها بيشترين تلاش و كوشش را از خود مبذول دارند تا جامعه بتواند در مسير پيشرفت و توسعه گام بردارد و اين وظيفه دولت مردمي است كه در تعيين سياستها و اولويتها، بيشترين اولويت را به نظرات اهل فن و متخصصين، قائل شود و در جهت تامين منافع جامعه و مردم تا حد امكان ملاحظات سياسي و شخصي را كنار بگذارد و اين مفهوم واقعي دولت مردمي است. چنين دولتي بايد با استفاده از متخصصين و كارشناسان در تمامي زمينهها و با در نظر گرفتن اهداف و منافع كلي جامعه و مردم به يك برنامهريزي جامع و كامل در جهت حركت به سوي توسعه و پيشرفت گام بردارد. البته منظور ما تسلط دولت بر تمامي امور جامعه نميباشد بلكه منظور در مراحل بعدي بيشتر نوعي نظارت همه جانبه يك دولت مردمي و روشن بين بر امور جامعه ميباشد تا از لجام گسيختگي و بينظمي و سوء استفاده از منابع جامعه جلوگيري كند. بايد در نظر داشت كه حركت بدون هماهنگي و انسجام به توسعه نخواهد انجاميد و حتي ممكن است نوعي بينظمي و هرج و مرج را در كشوهاي توسعه نيافته در پي داشته باشد. پس وقتي ضرورت يك رهبري واحد و انسجام بخش احساس ميشود اين نقش را به چه فرد يا افراد و يا گروههايي بايد محول نمود. مسلم است كه دولت مردمي مقتدر ميتواند بهترين بهرهوري و كاربرد را در داشته باشد، چنين دولتي با در نظر داشتن منافع جامعه و با استفاده از متخصصان بايد ابتدائا چرخ توسعه و پيشرفت را به حركت در آورد و سپس در ادامه مسير، مانع از خروج از مسير و ناهنجاري و بينظمي شود.
جمعبندي باتوجه به مطالب ذكر شده بايد گفت كه در مسير توسعه، شناخت علمي و واقعي فرهنگ توسعه، برنامهريزي جامع و كامل و دولت مقتدر مردمي مهمترين پيش نيازها ميباشند و تا اين عوامل در كنار هم و در ارتباط و تعامل باهم به وجود نيايند انتظار توسعه و پيشرفت جامعه انتظاري بيهوده و سادهلوحانه خواهد بود. البته بايد در نظر داشت كه اين عوامل در كنار هم مفهوم واقعي خود را پيدا ميكنند چون برنامهريزي جامع در جهت توسعه بدون يك شناخت واقعي و علمي همه جانبه امكانپذير نخواهد شد و يا اينكه بدون به وجود آمدن بستري مناسب از لحاظ فرهنگي هرگونه تلاش در جهت توسعه خود به خود محكوم به شكست ميباشد. پس مشاهده ميشود كه يك برنامهريزي جامع و كامل همراه با شناخت علمي و واقعي از جامعه خودي و دنياي خارج و در بستري مناسب از لحاظ فرهنگي، كه توسط دولت مردمي مقتدر، انجام شده و در ادامه مسير هدايت و نظارت ميشود تضمين كننده توسعه جامعه ميباشد. دوباره خاطرنشان ميشود كه اين عوامل بايد همگي در كنار هم باشند و بدون وجود يكي از اينها، حركت در مسير توسعه ممكن نميباشد. در اين جهت بايد با تقويت و گسترش نظام آموزشي و پرورشي به تربيت متخصصان و انديشمندان همت گماشت و با استفاده از تعليمات رسمي و همچنين رسانههاي جمعي بستر فرهنگي لازم را مهيا نمود و سپس با استفاده از همان متخصصان و كارشناسان به يك شناخت عيني و واقعي رسيد و باتوجه به آن شناخت، برنامهريزي لازم صورت پذيرد و با نظارت و پشتيباني دولتي مقتدر و مردمي به تدريج حركت به سوي توسعه و پيشرفت آغاز شود. البته لازم به ذكر است كه هيچكدام از اين عوامل را نميتوان از نظر زماني بر بقيه مقدم دانست چون اينها در طول هم بوده و بايد همزمان به همه اينها پرداخته شود و از طرفي هرچه بيشتر پيش ميرويم زمان به ضرر كشورهاي توسعه نيافته ميگذرد و فاصله بين جوامع توسعه يافته و نيافته لحظه به لحظه بيشتر ميشود. اين را هم بايد در نظر داشت كه توسعه امري بسيار پر پيچ و خم و فرايندي سخت و طاقتفرساست. پس براي اينكه از قافله پيشرفت و توسعه عقب نمانيم بايد آماده شويم و همين امروز قدم در راه بگذاريم چرا كه فردا دير است.
+ نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت   توسط یعقوب نعمتی وروجنی
|
|
|