تبليغاتX
علوم سیاسی - درآمدي بر فلسفه سياسي

درآمدي بر فلسفه سياسي

 ترجمه و تلخیص: یعقوب نعمتی وروجنی

فلسفه سياسي با اين پرسش، آغاز مي گردد: رابطه فرد با جامعه چگونه بايد باشد؟

فلسفه سياسي، در پي عملي شدن مفاهيم اخلاقي در عرصه اجتماعي است و از اين رو به اشكال مختلفي از حكومت و جامعه كه مردم مي‌توانند در آن زندگي كنند، مي‌پردازد و از اين رهگذر، معيارهايي براي بررسي و داوري درباره نهادها و روابط موجود، ارائه مي‌دهد.

گرچه فلسفه سياسي و علوم سياسي با طيفي از مسائل و روش‌هاي فلسفي، پيوند دارد، ولي اين دو را مي‌توان از هم متمايز ساخت. علوم سياسي عمدتا به اوضاع موجود مي‌پردازد و بنابراين ممكن است كه در دستورالعمل‌هاي خود، غيراخلاقي نيز باشد. در عوض فلسفه سياسي، تصوراتي راجع به زندگي اجتماعي خوب، پديد مي‌آورد: مجموعه ارزش‌ها و نهادهاي حاكم كه انسان‌ها را گرد هم مي‌آورند، بايد چگونه باشند. اين موضوع، گسترده بوده با شاخه‌ها و زيررشته‌هاي فلسفه همانند فلسفه قانون و فلسفه اقتصاد، ارتباط دارد. مقاله حاضر، نظريه‌هاي مهم فلسفه سياسي همانند ليبراليسم، محافظه‌كاري، سوسياليسم، آنارشيسم و محيط زيست‌گرايي را مورد بررسي قرار داده است.

 

بنيادهاي اخلاقي
سرمنشاء فلسفه سياسي در اخلاق قرار دارد: به عنوان نمونه در سوالاتي همچون اينكه چه نوع زندگي، زندگي خوب براي بشريت محسوب مي‌شود. از آنجايي كه مردم طبيعتا اجتماعي هستند، اين سوال، منجر مي‌شود به اين پرسش كه چه نوع زندگي براي فرد در ميان مردم، مناسب است. از اين رو، گفتمان‌هاي فلسفي در پيوند با سياست از شالوده‌هاي ا خلاقي، پديد آمده، گسترش يافته و ناشي مي‌گردند.
به عنوان مثال، فايده گرايان اخلاقي مدعي‌اند كه “خير” با جستجوي بيشترين ميزان شادي براي بيشترين تعداد از مردم، مشخص مي‌گردد. بنابراين، فايده گرايان در حوزه سياسي، از برپايي نهادهايي كه بيشترين شادي را براي بيشترين تعداد مردم فراهم كند، پشتيباني مي‌نمايند. در عوض، وظيفه گرايان اخلاقي كه ادعا دارند، ما با عمل به تكاليفمان، بيشترين خير را تامين مي‌كنيم، به حقانيت نهادهايي اعتقاد خواهند داشت كه در بهترين حالت به عملي شدن تكاليف، كمك نمايند.
از آنجايي كه اخلاقيات بر نظريات هستي شناختي و ما بعد‌الطبيعي مبتني است، پس فلسفه سياسي نيز به اين نظريات بنيادين وابسته مي‌باشد: نظريه‌پردازي در باب ماهيت واقعيت و نحوه منطقي شناخت، بر چگونگي عملكرد و نحوه تعامل ما با ديگران تاثير مي‌گذارد. بزرگترين مسئله‌اي كه فلاسفه را به مكاتب مختلف انديشه‌اي تقيسم مي‌كند عبارت است از نحوه پرداختن به افراد، يعني “فرد اخلاقي”. فيلسوفان به دو گروه تقسيم مي‌شوند: آناني كه فرد را مقدس مي‌دانند و ديگراني كه فرد را عضوي از گروه تلقي مي‌كنند. البته بعضي‌ها، نهادهاي سياسي را واجب‌الاحترام مي‌دانند، ولي اين موضع چندان قابل قبول به نظر نمي‌رسد: اگر بشريت وجود نداشته باشد، چنين نهادهايي بي‌معني خواهند بود، چرا كه معناي خود را از وجود انسان‌ها دريافت مي‌كنند.
در نظر گرفتن فرد يا گروه به عنوان واحد تحليل سياسي، اساسي‌ترين مسئله‌اي است كه فلاسفه سياسي را طبقه‌بندي مي‌كند.
البته امروزه، اين طبقه‌بندي برحسب معيار “حقوق فرد” در برابر “حقوق گروه” بهتر مشخص مي‌گردد. بعضي‌ها هم عبارات زيرا را مناسب‌تر مي‌دانند: شان فرد، تكاليف و الزامات فرد در برابر گروه؛ خودساماني يا حق تعيين سرنوشت گروه يا فرد. عملياتي شدن فلسفه در حوزه سياسي، ضرورتا به نهادهاي اجتماعي، ارتباط پيدا مي‌كند و از آنجايي كه انسان‌ها اجتماعي هستند، بايستي عرصه‌هاي اجتماعي - اخلاقي خويشتن، دوستي، خانواده، مالكيت، معامله، پول، اجتماع، قبيله، نژاد، انجمن و دولت و از اين رو رابطه افراد با يكديگر، مورد بررسي و ارزيابي قرار گيرد.
 
مسايل روش شناختي
فلاسفه سياسي از نظر روش شناسي به فردگرايان و كل گرايان تقسيم‌‌بندي مي‌شوند. فردگرايان روش‌شناختي در صددند تا اقدامات و رفتار اجتماعي را برحسب كنش فردي توضيح دهند، در حالي كه كل گرايان، با توجه به ماهيت گروه، رفتارها را تبيين مي‌كنند. برخلاف فردگرايان روش شناختي كه مدعي‌اند جامعه (فرهنگ، مردم، ملت) چيزي بيش از مجموع صرف اعضاي آن نيست، كل گرايان استدلال مي‌كنند كه كل، فراتر از مجموع بخش‌هاي تشكيل دهنده آن است و اين استدلال در حوزه سياسي اين‌گونه تعبير مي‌شود كه دولت، چيزي افزون‌تر از شهروندي، نژاد، عامه يا مردم است. كل‌گرايي از نظر سياسي، به نظريه عام “جمع‌گرايي” تعبير مي‌گردد و تمامي نظريه‌هاي جمع‌گرا، ارزش و حوزه قدرت فرد در برابر هستي جمعي را انكار كرده و يا كمتر مي‌پندارند.
دومين مسئله مهم روش شناختي كه به هستي‌شناسي و نيز اخلاقيات ارتباط دارد، عبارت است از نقشي كه عقل در امور اجتماعي ايفا مي‌كند. مواضع افراطي را مي‌توان به عنوان عقل‌گرايي و ضديت با عقل، متمايز نمود. عقل‌گرايي سياسي بر كاربرد عقل در مسائل اجتماعي تاكيد مي‌ورزد بدين معنا كه افراد بايستي به جاي پيش‌فر‌ض‌هاي فرهنگي يا برداشت‌هاي شخصي، از منطق و شموليت عقل، تبعيت كنند. عقل‌گرايان استدلال مي‌كنند كه عقل، بشريت را از نظر سياسي، متحد ساخته و از اين‌رو وسيله‌اي براي دستيابي به صلح است. از سوي ديگر، ضد عقل‌گرايان، كارآمدي عقل در امور انساني به ويژه در امور اجتماعي را كم‌اهميت تلقي مي‌كنند. در عوض، طيف گسترده‌اي از بديل‌ها، به جاي عقل قرار مي‌گيرند: احساسات، فرهنگ، دين يا چشم‌اندازهاي طبقاتي، نمادها و يا اشكال عرفاني شهود يا دانش. ضد عقل‌گرايان از هر نحوه‌‌اي مي‌توانند از عقل‌گرايان به دليل ناديده گرفتن خرد باريك‌بيني و ميراث اجتماعي كه شالوده‌هاي جامعه كنوني را تشكيل مي‌دهند و يا براي ذهن تعقلي، ضروري به نظر مي‌رسند، انتقاد نمايند. شماري از ضد عقل‌گرايان از منطق‌هاي چندگانه، حمايت مي‌كنند يعني اينكه، گونه‌هاي متعددي از منطق وجود دارد يا بايد وجود داشته باشد. با اين حال، ديگران، انكار مي‌كنند كه ذهن انسان، منطق‌هاي متعدد را پديد مي‌آورد ولي معتقدند كه كنش انساني، شيوه‌هاي مختلفي از زندگي را در مكان‌ها و متقضيات متفاوت تاريخي، به وجود مي‌آورد.
وجود وابستگي‌هاي هم‌پوشان كه با اغلب گروه‌ها همراه است، انتقادي قوي را عليه آموزه‌هاي جمع‌گرا، مطرح مي‌سازد: در مواقعي كه فرد به بيش از يك موجوديت جامعه شناختي متعلق باشد، كدامين گروه بايستي محور تحليل قرار گيرد؟ از سوي ديگر اگر يك تحليل گر عقل‌گرا، فردگرا نيز باشد؛ اين پارادوكس پديد مي‌آيد كه افراد در كل، جمعي موجودات عقلاني به هم پيوند يافته‌اند (يعني همه افراد از موهبت عقل برخوردارند) در حالي كه ضد عقل‌گرايي به ورطه چندگانگي معرفت شناسي‌هاي فردگرايانه فرو مي‌افتند.
 
مكاتب انديشه‌ سياسي
با توجه به مسائل روش‌شناختي و دانش‌ واژه‌ها، مي‌توان مكاتب عمده انديشه‌سياسي را مورد بررسي قرار داد. البته نسبت اين مكاتب، با اخلاق نيز در اين تقسيم‌بندي موثر بوده است.
 
ليبراليسم
واژه ليبراليسم، به دو نظرگاه مجزا در فلسفه سياسي اشاره دارد: نظريه حامي فردگرايي از مردم و حكومت؛ و دوم، برداشت حامي دولت يا آنچه كه به عنوان “سوسيال دموكراتيك” خوانده مي‌شود. چرخش بزرگ در اين زمينه در اواخر قرن نوزدهم با تغيير جهت به سوي خط‌مشي‌هاي سوسياليستي يا سوسيال دموكراتيك، آن هم تحت لواي سياست‌ها و احزاب ليبرال، رخ داد.
البته از ديدگاه ريشه شناختي، رويكرد فردگرايانه ليبرايستي، مستدل‌تر است زيرا ليبراليسم از واژه “ليبرتي” مشتق مي‌شود كه به معناي آزادي و تساهل است و نه مفاهيم عدالت و مداخله كه در قرن بيستم، بدان افزوده شدند. ولي مضمون دولت‌گرا، به قدري بر تفكر مدرن حاكم شده است كه جدا كردن مفاهيم آن از برداشت‌هاي پيشين، دشوار به نظر مي‌رسد. براي اشاره به رويكرد سنتي، ليبراليسم كلاسيك، اصطلاح مناسبي به نظر مي‌رسد و با توجه به گرايشات سوسياليستي ليبرال‌هاي مدرن، ليبراليسم مدرن را مي‌توان به كار گرفت. علي‌رغم تمايز در سياستگذاري، ليبرال‌ها عموما؛ ديدگاه خوش‌بينانه‌اي نسبت به طبيعت انسان دارند. در فلسفه مدرن، اين رويكرد، از نظريه روان‌شناختي جان لاك ريشه مي‌گيرد. وي معتقد است كه انسان‌ها بدون انديشه‌هاي فطري زاده مي‌شوند و از اين‌رو، محيط، تربيت و تجارب شخصي، به انسان شكل مي‌دهد.
ليبرال‌ها به دنبال بهترين شكل دولت هستند تا به افراد اجازه دهد زندگي خود را به نحوي كه خود مناسب مي‌دانند، ادامه دهند؛ و همين مسئله يعني امكان وجود يك چارچوب بيطرف، موجبات انتقاد از ايده‌آل ليبرال را فراهم آورده است.
 
محافظه‌كاري
اين رهيافت، استلزامات دانش كلي ليبراليسم و عقل‌گرايي همه شمول آن را زير سوال برده و از اين رو برخلاف ليبرال‌ها، به قواعد رفتاري و نهادهايي كه قرن‌هاي متمادي را پشت‌سر گذارده‌اند، ارج بيشتري مي‌نهد. محافظه‌‌كاران فلسفي، در مورد دستكاري گونه‌هاي رفتار و نهادهاي سياسي، احتياط به خرج مي‌دهند و كلا نسبت به اصلاحات پردامنه، بدگمان هستند؛ محافظه‌كاران به سنت پايبند مي‌باشند، ولي نه به خاطر سنت، بلكه به دليل نگاه بدبينانه‌اي كه به توانايي بشر در بازساخت كامل ارزش‌هاي اجتماعي كه در طول چندين نسل پديد آمده، دارند، اين موضع را اتخاذ مي‌كنند.
شماري از سوالات مدنظر محافظه‌كاران عبارتند از: از چه چيزي بايد محافظت شود؟ يك نهاد بايستي چقدر عمر داشته باشد تا مورد احترام محافظه‌كاران فلسفي قرار گيرد؟ در اين موارد، اين فلاسفه بايد به سطح عميق‌تر تحليل، رجوع كرده و ماهيت و غايت نهاد را در پرتو معيارهايي خاص، بررسي نمايند. محافظه‌كاران معتقدند كه مي‌توان عقل را كم اهميت تلقي كرد، زيرا عقل به افراد خاص و از اين رو به انگيزه‌هاي سياسي، خطاها و پيشداوري‌هاي آنان، تعلق دارد.
از اين رو، محافظه‌كاران، اصلاح را رد نمي‌كنند، بلكه در كل، نسبت به توان نسل معاصل يا افراد كنوني در قبال شناخت و بنابراين شكل‌دهي مجدد به رفتار و نهادهايي كه با خرد صدها نسل، تطور يافته‌اند، بدگمان مي‌باشند. پس محافظه‌كاران درباره برنامه‌ريزي پردامنه در عرصه‌هاي مختلف نهادي، اقتصادي يا فرهنگي، بدبين هستند. برخلاف سوسياليست‌ها كه در مقابل نقايص كنوني، بي‌تاب هستند، محافظه‌كاران در اين باره صبر پيشه مي‌كنند، البته نه به‌دليل حب نقض و كمبود، بلكه به اين دليل كه معتقدند، در نهادهاي عظيم كنوني نمي‌توان بدون عواقب زيان‌بخش‌تر، تجديد نظر نمود. محافظه‌كاران با پيروي از ادموندبرك، هرگونه انقلاب و كودتا را به دليل منجر شدن به خونريزي و خشونتي بيشتر از نظام سابق، محكوم مي‌كنند.
 
سوسياليسم
واژه سوسياليسم، طيف گسترده‌اي از انديشه‌ها و برنامه‌ها را كه به واسطه يك مضمون فراگير به هم مرتبط مي‌شوند توصيف مي‌كند: مالكيت مركزي و كنترل ابزارهاي توليد به اين دليل كه مالكيت مركزي را كارآمدتر يا اخلاقي‌تر، فرض مي‌نمايد. از سوي ديگر، سوسياليست‌ها استدلال مي‌كنند كه سرمايه‌داري، از نظر اخلاقي و نيز سياسي، خدشه‌دار است. علاوه بر اين، بعضي از سوسياليست‌ها ازنحله ماركيستي معتقدند كه سوسياليسم، آخرين مرحله تاريخي است كه قبل از ظهور جامعه كمونيستي، جاي سرمايه‌داري را مي‌گيرد.
از نظر سياسي، سوسياليست‌ها مدعي‌اند كه نظام سرمايه‌داري بازار آزاد بايد تغيير يابد و نظام ديگري جايگزين آن شود و منابع نيز بايد (به نفع كارگران) باز توزيع گردد. در اين راستا، سوسياليست‌ها به تحولات تاريخي كه به توزيع نابرابر ثروت به نفع بعضي افراد يا ملت‌ها منجر شد، اشاره مي‌كنند. آنان استدلال مي‌كنند كه جنگ و استثمار توسط اقويا، باعث اين گونه توزيع غيراخلاقي شده است و اصلاحگران نيز ترجيح مي‌دهند براي ساختن جامعه بر مبناي شالوده‌هاي اخلاقي، اين نقايص را تصحيح كنند. سوسياليست‌ها غالبا با اشاره به فقر ا و سركوب شدگان، اين وضعيت را به عنوان توجيه اصلاحات يا انتقاد از وضع موجود، معرفي مي‌نمايند. برنامه‌هاي سوسياليست‌ها طيف گسترده‌اي از نحوه بازتوزيع صحيح منابع و تضمين دستيابي نسل‌هاي كنوني و آتي به فرصت‌ها و استانداردهاي خاص زندگي را شامل مي‌شود.
 
آنارشيسم
معناي سياسي آنارشيسم عبارت‌است از سيستم سياسي بدون دولت يا به طور گسترده‌تر، جامعه‌اي كه با نبود ساختارهاي سلسله مراتبي و خودكامه مشخص مي‌گردد، مضمون اصلي آنارشيسم تاكيد دارد كه فقط در نبود ساختارهاي محدودكننده و اجبارگر مي‌توان به خوبي زندگي كرد. از اين رو هرگونه نهاد يا اخلاقياتي كه با زندگي آزادانه سازگار نباشد، بايستي رد، مورد انتقاد و مورد حمله قرار گيرد. انديشمندان اصلي آنارشيسم عبارتند از ويليام گادوين، ماكس اشتيرنر، لئوتولستوي، پرودون، باكونين، كروپتيكن و متفكرين محافظه‌كار و ليبرتاريان اخير.
 
محيط زيست‌گرايي
فراتر از مشاجرات سنتي اخلاقي كه به زندگي خوب انسان و اوضاع سياسي داراي سازگاري بيشتر با پيشرفت انساني مي‌پردازد، بعضي‌ها برداشت متفاوتي درباره بشريت و ارتباط آن با جهان زنده اتخاذ مي‌كنند. اين فلسفه سياسي كه عموما به نام محيط زيست‌گرايي خوانده مي‌شود، به حقوق مردم يا جوامع نمي‌پردازد، بلكه نگران حقوق كره زمين و ديگر انواع موجودات است.
از اين رو، فلسفه سياسي محيط زيست‌گرايي به ايجاد ساختارهاي مناسب زندگي اجتماعي انسان در اين چارچوب، توجه مي‌كند. به عنوان مثال، اين فلسفه خواستار توقف غارت منابع زمين از طريق ممنوعيت بهره‌برداري بيشتر و يا حداقل كند كردن آهنگ اين عمل، مي‌باشد، مديريت پايدار منابع در كانون اين فلسفه سياسي قرار دارد.
 
خاتمه
نظريات سياسي عمده، اولويت اخلاقي و سياسي انسان را فرض مي‌گيرند و از اين رو به سوي تعيين نهادهاي مناسب براي بقاء، توسعه، اخلاقيات و شادكامي انسان، پيش مي‌روند.
محيط زيست‌گرايي، در اين رويكرد با ديگر مكاتب، تفاوت دارد ولي تمامي نظريات سياسي مطرح شده در اين مقاله، به نظريات اخلاقي درباب طبيعت انسان و ارتباط وي با جهان و ديگران، مرتبط هستند. از آنجايي كه نظريه سياسي عموما به ماهيت اجتماعي انسان مي‌پردازد، طبعا فرديت انسان و نيز ارتباط فرد با گروه‌ها را نيز مطالعه مي‌كند. نظريات سياسي عمده، طيف گسترده‌اي از موضوعات شامل قانون، اقتصاد، آزادي، جنسيت، مليت، خشونت، جنگ، شورش و فداكاري و نيز ديدگاه‌هاي عالي‌تر عرصه سياسي مطلوب (آرمانشهر) و نقد نهادهاي سياسي محلي و بين‌المللي كنوني را مورد بحث و بررسي قرار مي‌دهند.
 
منبع:
The Internet Encyclopedia of philosophy
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت   توسط یعقوب نعمتی وروجنی  |