|
روشنگري و مخالفان آن جرمی جرارد ترجمه و تلخیص: یعقوب نعمتی وروجنی جرمي جرارد، دانش آموخته دانشگاههاي تورنتو و آكسفورد، هم اينك مدرس نظريه سياسي و انديشه مدرن اروپا، در دانشگاه كارديف مي باشد. وي در حوزه فلسفه روشنگري دو كتاب نگاشته است كه عبارتند از: “ضديت روسو با روشنگري: نقد جمهوريخواهانه فيلسوفان”(دانشگاه ايالتي نيويورك، 2003) و “ضديت با روشنگري از قرن هجدهم تا عصر كنوني”(انتشارات راتلج، 2006.) نويسنده در مقاله حاضر تلاش دارد كه اولا به بازشناسي تعريف و كاربرد مفهوم روشنگري پرداخته و سپس شماري از انتقادات شايع و مهم كه از قرن هجدهم تاكنون از روشنگري به عمل آمده را بازگو نمايد. غرب كنوني (ونه فقط غرب)، ميراثي است از آنچه كه با عنوان روشنگري شناخته مي شود. بسياري از ارزش ها، آداب، و نهادهاي امروزين تمدن غرب، در قرن هجدهم ريشه دارند. ميشل فوكو ادعا مي كرد كه روشنگري “ حداقل تا حدودي، چگونه بودگي، طرز تفكر و اعمال كنوني ما را تعيين كرده است”. روشنگري از بسياري جهات، به افزايش بي سابقه اكتشافات علمي، اصلاحات سياسي، آزادي هاي اجتماعي، و قدرت يابي فردي انجاميده است.
“روشنگري “ با اشاره به هدف و روند كلي نشاندن روشنايي بهجاي تاريكي، استعاره اي از جايگزين كردن خرد و بصيرت بجاي جهل و عدم شناخت نيز بوده ومعمولا با اروپا و آمريكا (حدودا) از سال 1750 به بعد مرتبط است. اين مفهوم كه در قرن هجدهم در اروپا و آمريكا ظهور كرد، فلاسفه اي همچون ديدرو، دالامبر، ولتر و كندورسه را در بر مي گيرد ولي به هيچ وجه نيز به اين افراد، محدود نمي گردد.
بايد دانست كه اين فيلسوفان فرانسوي در قرن هجدهم واژه روشنگري را بهكار نگرفتند، بلكه مفهوم كلي روشنگري را در نظر داشتند و گرچه گاهي اوقات به خود به عنوان “مردان روشنگري” اشاره مي نمودند ولي هرگز از اين واژه براي اشاره به دوره يا جنبشي تاريخي استفاده نكردند. واژه روشنگري مدتها پس از قرن هجدهم وارد زبان انگليسي شد و پس از جنگ جهاني دوم، جايگاه عبارت “عصر خرد” را در گفتمان عمومي، اشغال نمود. در طول زمان اين واژه طوري بسط داده شد تااز نظر دامنه جغرافيايي، فراتر از فرانسه و از سوي ديگر طيف گسترده تري از اصحاب دايرهِ المعارف ساكن در پاريس را دربربگيرد.
همانطور كه درنظرگرفتن روشنگري به عنوان يك جنبش، چندان صحيح به نظر نمي رسد اين مسئله در مورد ضدروشنگري نيز صادق است. دامنه انديشه ضدروشنگري، از قرن هجدهم تاكنون، حتي گستردهتر از خود روشنگري بوده و حوزه هاي ايدئولوژيكي همچون كاتوليك هاي محافظه كار و رمانتيست هاي آلماني، ليبرال ها، نوماركسيست ها، فمينيست ها، محيط زيست گرايان و پست مدرن ها را دربرمي گيرد. با اينكه هريك از مخالفان روشنگري، برداشتي خاص از اين مفهوم و دلايل خاصي براي ضديت با آن دارند، ولي همپوشاني هايي هم بين آنها وجود دارد.
آيزايا برلين ازفلاسفه سياسي قرن بيستم، ادعا ميكند كه در اواخر قرن هجدهم و اوايل قرن نوزدهم، آلمانيها عليه سايه سنگين فرانسه بر عرصه هايي همچون فرهنگ، هنر و فلسفه شوريدند و با آغاز حمله اي بزرگ بر عليه روشنگري، به انتقام جويي پرداختند. طبق نظر برلين، پيامد ناخواسته و شگفت انگيز اين طغيان عليه روشنگري، پلوراليسم بود كه بيشتر از هواداران خود به دشمنان روشنگري مديون مي باشد كه بسياري از آنان مونيست هايي بودند كه اغلب، ترور و تماميت خواهي ميراث سياسي آنان بوده است.
البته تمامي منتقدين روشنگري ازبين بردن ويا حتي تضعيف شدن آن را نمي خواستند. شماري از اين منتقدين، هوادار ارزش هاي بنيادين و اهداف روشنگري بودند و در عين حال تعدادي از مفروضات و دستورالعملهاي آن را رد مي كردند. برلين اينگونه افراد را “نه دشمن بلكه منتقد روشنگري فرانسوي” مي نامد. نمونه برجسته معاصر اين ديدگاه، يورگن هابرماس، فيلسوف نوكانتي و هوادار منتقد روشنگري قرن هجدهم مي باشد.
بايد دانست كه هيچ يك از دشمنان روشنگري در پي كنارگذاشتن كامل عقل نبوده اند و مشاجره بر سر گستره، معنا و كاربردعقل بوده است نه اينكه عقل فينفسه بد يا خوب، مطلوب يا نامطلوب، ضروري يا غير ضروري مي باشد. از اين رو نبايد از اين منازعه به عنوان برخوردي مابين دوستان و دشمنان عقل، تفسير اشتباهي به عمل آيد چراكه اين منازعه چيزي غير از مشاجره دوستان و دشمنان روشنگري نيست. گرچه اعتراضات نسبت به آن چيزي كه برداشت خاص روشنگري از عقل فرض مي شود، دائما از سوي مخالفان بيشتر شده است ولي اكثرانديشمندان ضدروشنگري هرگز اين مخالفت را به خود عقل تعميم نداده اند.
بسياري از مخالفان اوليه روشنگري، مسيحيان معتقدي بودند كه بين مخالفت با عقيده شان و مخالفت با دين، تمايزي قائل نمي شدند. گرچه اكثريت فلاسفه و روشنگران، خداپرستاني بودند كه به خدا و نه مسيحيت باور داشتند ولي مدام به اتهام بي ديني مورد حمله واقع شده و دائما متهم مي شدند كه در پي ريشه كن كردن دين هستند. البته دربين اين فيلسوفان، افراد ملحدي هم مانند بارون هولباخ و ديدرو نيز وجود داشتند و با آنكه حتي در نيمه دوم قرن هجدهم در اين باور خود مصرتر شدند، ولي در قرن هجدهم اقليت محدودي بيش نبودند.
ديدگاههاي محافظه كارانه ولتر راجع به ضرورت دين، پذيرش گسترده اي در بين فيلسوفان روشنگري يافت. روشنگري نه تنها به اهميت دين براي نظم سياسي، اجتماعي و اخلاقي بي اعتنايي نمي كرد بلكه در اهميت دين مبالغه نيز مي نمود. اكثر اين فلاسفه در باب محافظهكاري افراطي شان راجع به دين، دچار اشتباه شدند زيرا آنان هراس داشتند كه اگر خدا بميرد، هر كاري مجاز ميگردد. اين هراس در ديدگاه تاريك شان نسبت به توده هاي غيرعقلاني ريشه داشت.
ازسوي ديگر نوعي خوشبيني به بسياري از فلاسفه روشنگري نسبت داده مي شود. اين خوشبيني از اين باور كه طي قرن هجدهم ترقيات شگرفي در هنر وعلوم غربي، رخ داده بود ناشي مي شد وحتي ولتر اذعان داشت كه پيشرفت بيشتر گرچه به هيچ وسيله اي تضمين شده نيست ولي احتمال وقوع آن وجود دارد. حتي كندورسه نيز با بي ميلي پذيرفت كه پيشرفت، آهسته ودشوار خواهد بود. فلاسفه مذكور به خوبي از قدرت نيروهايي- همچون جهل، طمع، خودخواهي، و خرافات- كه پيشرفت انساني را به تاخير مي اندازند، آگاه بودند.
درباب ديدگاه روشنگري از عقل، سه گونه انتقاد عمده به عمل آمده است: عده اي مانند ژان ژاك روسو، معتقدند كه فلاسفه روشنگري بر قدرت عقل اغراق نموده و تاثير قواي غيرعقلاني بر رفتار انسان را دستكم مي گيرند. ديگران همچون نئوماركسيستهايي مانند ماكس هوركهايمر و تئودور آدورنو ادعا دارند كه روشنگري، دريافتي “ابزاري” از عقل داشت كه قادر به فهم حقايق عيني راجع به اخلاقيات، عدالت، زيبايي و اهداف صحيح زندگي نيست و اين برداشت نيز از همان دوران روشنگري حكمفرما شده و غرب را به قفسي آهنين مبدل ساخته است. نهايت اينكه بعضي از انديشمندان، فلاسفه روشنگري را به ارائه ديدگاهي از عقل “ناب” متهم مي كنند كه در واقع همانطور كه نيچه و فوكو بهخوبي فهميده اند با قدرت و منافع آميخته شده است.
از نظر بسيار ي از مخالفان روشنگري، تصور بشدت تنگ نظرانه از عقل، در كانون مشكلاتي قرار دارد كه مدرنيته غرب از قرن هجدهم دچار آن شده است. طبق اين ديدگاه، فروكاستن عقل توسط روشنگري و نه مبالغه در آن، بهخاطر بسياري از آسيب هاي تمدن غربي، مقصر شناخته مي شود و همين امر غربيان را از دستيابي به حقايق عيني درباب دين، طبيعت، زيبايي و عدالت، ناتوان ساخته است.
ايمانوئل كانت در كتاب “نقد خرد محض”، بااين استدلال كه عقل، سهم غيرقابل انكار ذهن در شناخت را ناديده مي گيرد، گام محكمي درجهت انتقاد از تجربه گرايي برداشت. تا اواخر قرن بيستم، اين جريان به يك انقلاب معرفت شناختي تمام عيار برضد تجربه گرايي تبديل شد. روانشناسي تكاملي، علم عصبشناسي، و ژنتيك رفتاري چنان اذهان ما را پر كرده اند كه ذهن قرن بيستم بسيار متفاوت از قرن هجدهم به نظر مي رسد. به عنوان نمونه، يافته هاي جديد در ژنيك انساني آشكار ساخته است كه هريك از ما حامل وراثتي طبيعي هستيم كه رفتار، شخصيت و باورهاي مان را به شدت تحت تاثير قرار مي دهد. استدلالات قوي نوام چامسكي راجع به وجود ايدههاي ذاتي درباره گرامر زبان، در مسيري ضد تجربه گرايي قرار دارد. در واقع، شواهد علمي از وجود انگيزههاي دروني، ذهن فعال و علم ذاتي حكايت مي كنند.
بسياري از مخالفان روشنگري، عدم تساهل آن را مورد انتقاد قرار داده اند. بسياري از منتقدين مذهبي اوليه، مجاب شده بودند كه فلاسفه روشنگري همانطور كه ولتر به صراحت اعلام كرده بود، در پي محو كامل مسيحيت مي باشند زيرا آنان باور داشتند كه چنين اعتقاداتي به رفاه انساني لطمه زده و از توسعه علم جلوگيري مي كند. درقرن بيستم، فلاسفه روشنگري، اغلب متكبر، جزم گرا و ناپذيراي گونه گوني و تفاوت ديده مي شدند. در قرن هجدهم اقليت روشنفكري از نويسندگان، دانشمندان و متفكرين، علم را نمونه كامل انديشه عقلاني و ناب و مبتني بر تجربه عيني مي دانستند و در عين حال مسيحيت را بدترين گونه جزم گرايي خرافي محسوب مي داشتند.
اين فيلسوفان معتقد بودند كه قانون طبيعي بر جهان حكمفرماست و شناخت اين قانون، مي تواند قدرت انسان و از جمله توانايي بشر براي فائق آمدن بر دردو رنج و مشكلات را افزايش دهد. ولي بايد درنظر داشت كه قدرت ميتواند ويرانگر نيز باشد. افزايش توانايي انسان به معناي بيشتر شدن قدرت تخريب و صدمه زدن نيز مي باشد. اين امر درسده بيستم كه بارها تا آستانه ازبين رفتن تمدن بيشتري پيش رفتيم نشان داده شد. البته منظور اين نيست كه علم و قدرت ضرورتا به افزايش خشونت و ويراني مي انجامد.
مابين دو طيف روشنگري و ضدروشنگري، رهيافت ميانه اي از پذيرش مزايا و خطرات علم و آثار متفاوت آن بر روحيه و رفتار انسانها وجود دارد. حتي اگر علم ما را ناخشنود مي سازد بدين معنا نيست كه ما بايد از آن دوري كنيم؛ و از سوي ديگر اين ناخشنودي به معناي رجحان جهل بر علم نيست. همانطور كه سقراط تلاش داشت نشان دهد، شادبودن در عين ناآگاهي از حقيقت، از آگاهي غمگنانه بهتر نيست. خام انديشانه است كه همانند بسياري از فلاسفه روشنگري فرض كنيم كه مجبوريم بين دانستن و شادي يكي را برگزينيم.
+ نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت   توسط یعقوب نعمتی وروجنی
|
|
|