بازنگري در مفهوم قدرت از ديدگاه فوكو
نويسنده: ناتان وايدر
مترجم: ترجمه و تلخيص: يعقوب نعمتي وروجني
اشاره: ناتان وايدر، استاد گروه علوم سياسي دانشگاه ايكستر انگلستان مي باشد وي در اين مقاله، تفاسيري از اين انديشه فوكو كه قدرت و مقاومت را نيروهاي معارض هم براي تثبيت و از بين بردن يا ساختن و واساختن هويت هاي اجتماعي مي دانند مورد بررسي قرار داده است. نويسنده ادعا مي كند كه از نظر فوكو، قدرت فقط به صورت پراكنده اي عمل مي كند و مقاومت نيز به نوبه خود، نيروي مخالف قدرت نيست، بلكه بيشتر پيامدي از ماهيت گسسته روابط قدرت مي باشد.
دو ايده ذيل بر بخش عمده اي از ادبيات فوكويي حاكم است: قدرت در راستاي تثبيت و تحميل هويت بر اتباع خود، عمل مي كند و مقاومت كه خود گونه اي قدرت محسوب مي شود در جهت تقابل با قدرت اوليه و از اين رو زايل كردن و واساخت صورت بندي هاي هويتي قدرت عمل مي كند. ولي فوكو بلافاصله مي گويد كه مقاومت ها، مخالفت در برابر آثار قدرت مي باشند كه با دانش، قابليت و صلاحيت به هم مرتبط شده اند و با اين سخن، تقابل ظاهري قدرت و مقاومت را محدود مي سازد ... و در اينجا سوال اين است كه دانش چگونه روابط خود با قدرت را به جريان انداخته و عملي مي كند.
اهميت اين چرخش از قدرت به نظام قدرت / دانش زماني آشكار مي شود كه فوكو، كارآمدي روابط قدرت را مورد آزمون قرار داده و انكار مي كند كه اين روند، غايت يا اثر واقعي قدرت است: وي استدلال مي كند كه جامعه مدرن، انضباطي است - واقعيتي كه مستلزم نظامي از دانش است كه معيارهاي بهنجاري و نابهنجاري را تعيين كند.
فوكو در “تبارشناسي دانش” قصد دارد تا صورت بندي هاي گفتماني كه پيدايش عين و ذهن را ممكن مي سازند و شرايطي كه بر توليد دانش، حاكم است را ترسيم نمايد. بدين منظور فوكو مي گويد كه ما بايد خود را از دست تمامي تصورات كه به فهم ما جهت مي دهند، رها سازيم. واحدهاي منفي همانند سنت، نويسنده، مجموعه آثار، كتاب، علم و ادبيات نه تنها از خارج خود را به گفتمان، تحميل مي كنند، بلكه انتزاعات عظيمي را پديد مي آورند.
بنابراين، بايد گفت كه مجموعه اي نه چندان خوش ساخت از عناصر، گفتمان خاصي را از آنچه كه نيست، جدا مي سازند. درون يك صورت بندي گفتماني، اشياء يا مفاهيم ناسازگار يا متناقضي مي تواند وجود داشته باشد و در عين حال، درون گفتمان هاي واقعي كه از اين صورت بندي ها حاصل مي شوند، قانون عدم تناقض مي تواند مصداق داشته باشد.
يك صورت بندي گفتماني، هيچ گاه با خود، اشكال يا صور كاملابا ثباتي ندارد كه باناشي شدن از بازخورد مجموعه ها يا جريانات متقارب، در طول زمان، تداوم داشته باشند. طبق نظر فوكو، احكام، چيزهايي هستند كه امكان مي دهند جملات و گزاره ها با معني شوند - البته بايد در نظر داشت كه از اين رهگذر، گزاره اي نامنسجم يا يك جمله از نظر دستور زبان، نادرست نيز مي تواند با معني تلقي شود. احكام معمولاخود به احكام ديگري ارجاع مي دهند، كه معناي آنان نه با مجموعه اي بيروني از قواعد بلكه به واسطه چارچوب رابطه اي كه به آن تعلق دارند، تعيين مي شود. يك حكم عموما به كليتي از احكام ديگر، كه رابطه اي صرفا بيروني با حكم اوليه نداشته و بلكه به طور دروني و فطري با آن آميخته شده اند، حوالت داده مي شود. از اين رو، عرصه احكام، شبكه اي متفرق و پيچيده را پديد مي آورد كه بررسي احكام را با بررسي صورت بندي گفتماني، مترادف مي سازد. فوكو معتقد است كه مطالعه يك صورت بندي گفتماني، عبارت است از مطالعه كميابي آن كه مطالعه مذكور را تبديل به بررسي قدرت و سياست مي نمايد. روابط قدرت، واحدهاي حقيقي به وجود نمي آورند، بلكه بر ظهور هويت هايي كه مرزهايشان مبهم و نامشخص است، تاثير مي گذارند. روابط قدرت، عرصه خردي از حوادث را شكل مي دهند كه واكاوي قدرت را نه تاريخي و تحليلي، بلكه بيشتر تبارشناختي مي سازد.
فوكو در “نظم گفتمان” مي گويد، در حالي كه محدوديت هاي بيروني همچون ممنوعيت ورد بر گفتمان تحميل مي شود، محدوديت دروني ديگري به نام “ميل به حقيقت” نيز بر گفتمان، حاكم است. ميل به حقيقت، حقيقت را به عنوان گونه مشخصي از حقيقت نمي خواهد، بلكه در پي اين است كه جهان، با انگاره خاصي از حقيقت، سازگار شود. در وهله اول، اين ميل، به بخش بندي هاي تصادفي بين حقيقت و كذب و ما بين قدرت و گفتمان حقيقي، منجر مي شود.
بدين گونه ميل به حقيقت، به يك محدوديت دروني، تبديل مي شود: گفتمان خود را وادار مي سازد كه مستقل از هرگونه تعلق به قدرت يا يك گوينده قدرتمند، حقيقت را بگويد. ميل به حقيقت، در عمل، ميزان زيادي از خود فريبي و غفلت را مجاز مي سازد. از اين رو، ميل به حقيقت را بايد به عنوان ميل به علامت گذاري اشكال خاصي از گفتمان و دانش با نشان آمرانه حقانيت و علمي بودن، در نظر گرفت.
ميل به حقيقت مدرن همان گونه كه آثار تبارشناختي فوكو بيان مي كند، در راستاي معيارهاي پليسي بهتر هنجارمندي و وادار كردن افراد به پذيرش اين قواعد و تقابل با هرگونه مقاومتي كه بتواند اين حركت را متوقف كند، در صدد تعريف و ترسيم اشكال مختلف نابهنجاري و جرم، مي باشد. به عبارت ديگر، اين ميل، قصد دارد تا در برابر هويت هايي كه مخالف، شر يا بيمار پنداشته مي شوند، از هويتي كه خير و سالم تلقي مي گردد، محافظت كند و از اين رهگذر، نظامي از دانش كه افراد را به هويتشان پيوند مي زند، پايه ريزي مي كند. ميل به حقيقت نه تنها حقيقت را فارغ از قدرت مي بيند، بلكه جهان آن را برحسب هويت و مخالفت ، تصور مي كند. ميل به حقيقت، به گونه اي عمل مي كند تا گسستگي و تبايني را كه بررسي تبارشناختي آشكار مي كند برطرف كرده و آنها را برحسب تفاوتي كه با واژه هاي درون و برون فهميده مي شود، توضيح دهد. ولي از آنجايي كه ميل به حقيقت، توسط قدرت، ايجاد شده، ضرورتا اهداف خود را نقض مي كند: هرچقدر كه اين ميل تلاش كند تا معيارهاي بهنجاري و نا بهنجاري را شناسايي، محدود و ترسيم كند، عملكردهاي پراكنده شدن و گسيختگي آن، از اين هدف، بيشتر جلوگيري مي كنند. دقيقا همين ناسازگاري بين اهداف و پيامدها، تشديد ميل به حقيقت و گسترش آن به حوزه هاي جديد زندگي را موجب مي شود.
فوكو معتقد است براي اينكه بتوان اشكال غيريت كه ضرورتا دانستني نبوده ولي با جامعه مدرن ليبرال و سرمايه داري سازگار هستند را توليد كرد، بايستي از آماج قدرت انضباطي و عادي سازنده كه همانند تمامي قدرت ها، تعمدي و غير ذهني است، اطلاع داشته باشيم. از نظر تاريخي، پيدايش استراتژي هاي انضباطي و عادي سازنده قدرت، با نزول سيستم هاي تمركزگرا و سلسه مراتبي قدرت مطلقه و گسترش اقتصاد بازار و سرمايه داري و ظهور برداشت هاي قرارداد اجتماعي از دولت، متناظر بوده است. برخلاف شيوه هاي گونه مطلقه قدرت، اين استراتژي ها از طريق پاداش و تنبيه، عمل مي كنند. اين استراتژي ها به طور پراكنده در كل جامعه يافت مي شوند و در حالي كه به واسطه روابط سلطه و متابعت عمل مي نمايند، ولي از سوي ديگر، مشاركت اتباع در انضباط مندي و انقيادشان نيز در اين ميان دخيل است.
يك افسر پليس در خيابان، قاضي در دادگاه و معلم در مدرسه، همگي از قدرتي برخوردارند كه مي توانند آن را بر ديگران اعمال كنند، ولي اين امر فقط به لطف بافت معنايي و موقعيت ذهني كه بين آنان و زير دستانشان، مشترك است و به سبب درك انضباطي كه شالوده كل موقعيت را تشكيل مي دهد، قابل انجام است. علاوه بر اين، سلطه فرادستان، همواره ناپايدار است و اعمال زيردستان مي تواند مشروعيت فرادستان را زير سوال ببرد. در بعضي موارد، مقاومت شكل مخالفت با قدرت را به خود مي گيرد - به عنوان مثال، در بعضي مواقع رفتار زندانبان ها، با به وجود آوردن تنفر، نه به اصلاح بلكه به جنايت پيشگي منجر مي گردد. بنابراين مقاومت، مي تواند نقش هاي متعددي همچون مخالفت، آماج، حامي يا دستاويز را در روابط قدرت ايفا كند. از سوي ديگر، قدرت گفتماني نيز مي تواند ماهيت گسسته اي داشته و از تمامي طبقه بندي هاي دانش فراتر رود و دگرگوني مبهمي ايجاد نمايد كه آن گفتمان را افراطي و خطرناك سازد. قدرت هاي عادي ساز و انضباطي، شهروندان عادي يا منحرف به وجود نمي آورند،
بلكه افراد معماگونه اي را ايجاد مي كنند كه براي تداوم ساختارهاي انضباطي ضروري براي حكومت مداري مدرن، كافي مي باشند.
قدرت هاي عادي ساز و انضباطي ممكن است كه در صدد طبقه بندي تفاوت ها بر حسب معيارهاي بهنجاري و انحراف باشند، ولي عملكرد آنان همواره چيز ديگري را توليد مي نمايد. با اين همه قاعده اي تداوم پيدا مي كند كه به اقدامات انضباطي، معنا و جهت مي دهد . اين قاعده عبارت است از پيوندي كه حوزه هاي نامتجانس ميل و حقيقت را به همديگر مرتبط ساخته و ميل را منبع پنهان حقيقت درباره خويشتن قرار مي دهد. روابط خويشتن با خويشتن، نمي تواند عرصه آزادي رها شده از قدرت باشد، چرا كه استراتژي ها و اقداماتي كه براي آموزش در اختيار خويشتن قرار داده شده، فرآورده بازي هاي حقيقت و معاني و اصولي هستند كه آنها ايجاد نموده اند. در عوض، اين روابط، در عرصه اي از سياست خرد قرار دارند كه خويشتن ها به واسطه روابط قدرتي كه آنها را به هم تنيده و خويشتن ها در آن چارچوب، مشاركت مي كنند، پديد آمده اند.
به دليل ماهيت منفصل قدرت و خويشتن و نيز به خاطر زياده روي كه همواره با اعمال سياسي و اخلاقي توام است، گستره گفتگوي اخلاقي هميشه جاري مي باشد. شايد تعجب آور نباشد كه شارحان حامي و نيز منتقدين فوكو كه با قدرت و مقاومت مخالفت مي كنند، گرايش دارند كه از موضوع مراقبت از خويشتن و سياست خردي كه به همراه آن مي آيد، بيزاري بجويند، چرا كه اين موضوعات، با فهم متعارف از سياست به عنوان جايگاه قدرت و مقاومت، جور در نمي آيند، اين گونه فهم از سياست، هويت و سياست را به طور مرتب به هم پيوند داده و تاكيد دارد كه تثبيت سوژه جمعي از طريق بسيج هويتي، پيش شرط عمل سياسي است.
فوكو، نوعي نگرش مثبت به قدرت، گفتمان و خويشتن را مفصل بندي مي كند كه بر نسبي بودن تاكيد داشته و در عين حال آن را از ديد منفي و مخالفت، به سوي تنوع دروني، حركت مي دهد. زماني كه گروه ها و مجموعه ها را به ايجاد گران دائمي فرديت زدايي، تبديل كنيم، از نياز به پايه ريزي سياست بر مبناي هويت ها و ذهنيت هايي كه تصويري محض هستند، دور مي شويم. گرچه كارهاي فوكو، همواره مرتبط با اين مقولات هويتي است، ولي آموزه هاي وي راجع به آنان به ما مي آ موزد كه اين مقولات هويتي را چندان جدي نگيريم.
منبع:
European Journal of Political Theory
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت   توسط یعقوب نعمتی وروجنی
|